دیروز خونه ی پدرشوهرم بودیم ..
من و همسرم رفته بودیم تو اتاقش و داشتیم حرف میزدیم .. دو بسته کاکائو رو میزش بود و منم که دیوووووووونه ی کاکائو و شکلات
یکی از بسته ها رو باز کرد و یه دونه از کاکائو ها برداشتم .. ولی همه ش چشمم دنبال اون یکی بسته بود و یه ذره م خجالت میکشیدم که بگم
اخرش دیدم نه طاقت نمیارمخودمو لوووس کردم و همسرو نگاه میکردم .. گفت چی شده عزیزم ؟ با کلی خجالت اشاره کردم به اون یکی بسته ...
بلند خندید گفت الهییییییییییی فدات بشم چرا زودتر نمیگی .. کلی کاکائو به زور بهم داد خوردم و یه عالمه خجالت کشیدم :rolleyes:
خیلی برام دوست داشتنیه وقتی سر سفره حتی اگه کنار هم نباشیم مدام حواسش بهم هست که چیزی کم نداشته باشم .. وقتی میدونه من ( شور ) دوست دارم و به مامانش میگه برام بیاره و بهم میگه قاتل شور و ترشی کلی میخندم![]()









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)