ممنونم رز زرد عزیز.
خیلی خوش اومدین جناب sci
خیلی خوشحالم بدون جانبداری و قضاوت صحبت کردین.این رفتار شما خیلی برام قابل تحسینه.همونطور که گفتین من خشمگینم.با گذشت زمان و اتفاقات روزمره خشمم کم رنگ میشه اما با یه تلنگر دوباره شروع میشه.و همینه که نمیتونم ببخششمون.اما جواب سوالهاتون:
1-برای اینکه گاهی بخاطر همین عناوین و رتبه ها و ... بقیه فکر میکنن نباید مشکل داشته باشم که البته تو چندتا تاپیک اولم مستقیم تعجبشونو میگفتن.یه دلیل دیگشم اینه که خوب راستش خجالت میکشیدم و یه جور احساس تحقیر شدید داشتم.
2-من فکر میکنم اصلیترین دلیلش خونواده بوده.دلایل دیگه هم بوده.خودمم بی تاثیر نبودم.اما اون اصلیه بوده.بگذریم از وضع خیلی اشفته خونوادم تو بچگیم.دعواهای تموم نشدنیشون.و ابرو حیثیتی که از ما تو فامیل بردن.بخدا همه فامیل میدونستن که اینا همش دعوا دارنو من ازاینکارشون متنفربودم که حداقل جلوی دیگران ابروداری نمیکنن.گاو پیشونی سفید شده بودیم.هممون هم اعصابامون داغون بود.داغون به معنای واقعی.همش تموم فکرمون این بود بزرگ میشیم مستقل میشیم از دستشون راحت میشیم.
بازم من با این چیزا کنار اومدم.و حداقل تو اون دوران حمایت پدرم رو داشتیم هر چند همراه باهاش خشونت زیاد هم بود.
اما تقریبا از دانشگاه شروع شد.یه کم هم اوضاعمون تغییر کرد.و جو خونوادمون بهم ریخت.پدرم عملا خودشو کشید کنار.از همه چی.انگار نه انگار مسئوله.مثلا بهش میگفتیم هوا داره سرد میشه مثلا پالتو میخوام.نمیگفت ندارم یا نمیتونم.چون داشت و میتونست.فقط میگفت به من چه؟هرکار خودتون میخواید بکنید.به من ربطی نداره.
این منو دیوونه میکرد.که این حرف یعنی چی؟کم کم خودمو ازش کشیدم کنار.اون موقع تموم توجهش به من مثلا این بود دیر نرم،دیر نیام خونه،ارایش زیاد نکنم،مانتوم کوتاه نباشه و من میگفتم تو که بقیه مسائلم برات مهم نیست حق نداری درباره این چیزا اظهار نظر کنی..
بشدت رابطمون بد بود.بعد روابط بقیه هم بد بود.پدر و برادرم،مادر و پدرم و ...مامانم عصبی شده بود .خلاصه ارزو میکردم این کلاسای دانشگاه تا خود شب طول بکشه و من نرم خونه.
تقریبا همون موقع دوستی با پسرا شروع شد.ازشون خوشم نمیومد.هیچ احساس عاشقانه ای نسبت بهشون نداشتم فقط گذران وقتم بودن.اما باز راحت نبودم.با این دوستی ها ارامش نداشتم.مدام کات میکردم.در واقع دلم یه ارامشی میخواست که با اونا هم حس نمیکردم با اینکه تقریبا همه کار برام میکردن.تصمیم گرفتم به کل اینکارا رو هم بذارم کنار.که گذاشتم.
تا بعد یه سری قضایا تو محیط کارم پیش اومد.و همون وقت اوضاع خونمون دوباره بهم ریخت.اصثلا نمیدونم چیشد؟فقط یادمه دلم نمیخواست 1ثانیه هم خونه باشم.بعدخوب یه اتفاقی که نباید شد و همون ازارم میده.
اصلا هرچی رو که ببخشم اینو نمیتونم ببخشم.و دلم با پدر و مادرم هیچ وقت صاف نمیشه.:(
ببخشید طـــــــــولانی شد
3-انتظار تو چه زمینه ای؟
خوب با اینکه درس نخونده بودم توقع یه قبولی بهتر تو دانشگاه رو داشتم.که تاوانشم دادم.و خیلی دارم سعی میکنم که یه جوری جبرانش کنم
و دلم میخواست انقد تو محیط کار اذیت نشم.که الته همه سعیمو کردم و نشد.
در واقع اگه بخوام بگم تو یه زمینه کم کاری کردم درس خوندن واسه کنکور بود.تو بقیه کارا واقعا سعی کردم.
احتمالا اگه اونجا کم کاری نمیکردم برنامم روتینتر میشدو من مستقلتر.این مستقلی رو خیلی دوست دارم
4-دقیق نمیدونم.احتمالا انتظار احترام و محبت.اخه باهاشون سرد شدم.دست خودم نیست.والبته توقع مالی هم ازم دارن.و توقع اینکه ابدا هیچ مشکلی برام بوجود نیاد.هیچی.
5-همش ته دلم فکر میکنم همه چی درست میشه.اما یه چی میزنه تو سرم و میگه خوش خیال!!چطوری؟:(
6-متوجه منظور قسمت دوم سوال نشدم.منظورتون این بود ایا شده تا حالا به یه خواستگار شرایطمو بگم و اونا بگن نه.اگه منظورتون این بود نه تا حالا نشده.
اون دو نفر هم میدونستم خونوادمم نمیپذیرن برای همین جواب رد دادم.
7-نمیدونم.هست؟
8-دوستان.خصوصا اگه جنس مخالف باشه:(.این برام عذاب اور بود که مثلا تو قضایای مشکلات کاریم همه میخواستن کمکم کنن الا این خونوادم.
من میخوام باشن.اگه دچار مشکل شدم بتونم ازشون درخواست کمک کنم.خسته شدم ازبس همه چی رو تنهایی درست کردم.
9-تا وقتی سر کار میرفتم تا عصرسر کار بودم.بعد انقد خسته میرسیدم خونه که..
بغیر اون گاهی با دوستام معمولا کافه میرفتیم که اونجا رو دیگه نمیرم.نت و بیرون رفتن.:)چقدپرباره واقعا.کلا وقت ازادم زیاد نبود.
اما الان کارمو فعلا گذاشتم کنار برای اینکه یه دوره ای که میخواستم رو بگذرونم به این امید که نتیجشو تو کار ببینم.الان وقت ازادم بیشتره.
10-حداقل یه سال و نیم پیش.گمون میکردم کم خونم.البته قبلش ازمایش داده بودم اما باز دادم اما هر سری جواب منفی بود.بغیر اون مسائل دیگه هم چک شد و گفتن مشکلی نداری.
11-چند سال پیش بود.برای ازدواج رفتم.مشاور بهم گفت حداقل تا یه سال دیگه ازدواج نکن.چون اولا میخوای ازشرایط خونه فرار کنی.دوم اینکه بخاطر دوستی با پسرا اماده ازدواج نیستی.بعد صحبت به شرایط خونه کشید.چند جلسه رفتم که گفت حتما باید مادرت بیاد وگرنه اوضاع خونتون بهتر نمیشه.که خوب مامان منم قشقرقی به پا کرد که چرا من برم مشاوره؟
12-نه قرص خاصی استفاده نمیکنم.فقط قبلا قرص اهن استفاده میکردم.
وای چه طولانی شد..کی میخونه این همه رو؟:)








علاقه مندی ها (Bookmarks)