خیلی منون که این سوالا رو پرسیدین چون کاملا یادم رفته بود که توضیح بدم:
من دختر 23 ساله دانشجوی سال سه تو یکی از دانشگاهای علوم پزشکی (شهرستان / بومی هستم )
از اونجایی که معمولا پدر و مادرم بدون مشورت با من خواستگارامو رد میکنن در حال حاضر نمیدونم که خواستگار دارم یا نه . از طرفی هم حتی اگه منو در جریان هم بزارن من شرایط ازدواج و ندارم ( شرایط اقتصادی خانوادم اصلا خوب نیست ) و خوب فکر کنم تا ابد این شرایط پا بر جا باشه
اما در مورد سوال اخرتون باید بگم خیلی سخته که ادم خودش نباشه و هی تظاهر کنه من حتی توانایی گریه کردن هم ندارم چیزی که هم جنس های من به راحتی اب خوردن درموردش حتی حرف میزنن.در ضمن دوست ندارم پدر و مادرم بفهمن که من احساس تنهایی میکنم چون با این که بهم اعتماد کامل دارن ( چیزی بیش از %100 ) دوست ندارم که این اعتماده حتی کوچکترین صدمه ای ببینه پس بهترین و تنها راهو نادیده گرفتن و خلاص شدن از دست یه همچین حسی میدونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)