شاید لازمه این قسمت از وجودم رو یه گردگیری بکنم.
شاکیم، خودم رو محق میدونم، و کلی از این صفات. در برابر چی یا کی هم نمیدونم. شاید خدا.
وقتی برای هر کاری، حتی حرف زدن با خواستگار که به دلیل دور بودن کمی نوعش با عرف متفاوته، مجبوری کلی توضیح بدی به خانواده بعد قبول نکنن بعد کلا حرفشون یک کلام باشه چون کلا پایه های استدلالشون با تو متفاوته...
وقتی برای هر کاری، واقعا هر کاری، کل انرژی مصرف کنی، به امید اینکه این بار درست میشه، و به همین امید همش تلاش و تلاش و تلاش.... و خیلیییی بیش از اندازه ی یک خواستگار (حالا در این مورد خواستگار، در بقیه موارد هم همین طور) تلاش کنی تا ظاهر امور خیلی عادی پیش بره و توش گند نخوره.... انگار یه جورایی منتظر یه "جایزه" هستم برای تلاش هام.
انگار دنبال اینم که حالا که احساس میکنم "گیر" کردم و "پای رفتن" ندارم، دنیا بابت تمامی تلاش های صادقانه و پشت کارهام بیاد یه "جایزه" از نوع حل شدن خیلی خوشگل مشکلم بهم بده و بگه : "ببین عزیزم من قدرتو میدونم..."
شاید انتظارم از نظام هستی خیلیییییییی زیاد بود و نظام هستی و خدا اصلا به اندازه تصور من نه عادل هست نه مهربون و نه سرنوشت آدمی مثل من براش مهم
از کودکی بهم آموزش دادن "اگر درست زندگی کنی هیچ وقت خدا تنهات نمیگذاره" یا "تو نیکی میکن و در دجله انداز، خداوند در بیابانت دهد باز" و امثالهم.
اما الان که تسلیم شدم ، منتظر عملی شدن چنین جملاتی بودم که دیدم خیر، دنیا همون 2*2=4 هست و این حرفا کشک ....
2-3 سالی هست با اینکه خستم دارم خودم رو کشون کشون تو زندگی میبرم جلو. واقعا دیگه انتظار نداشتم با این حجم از خستگی و در عین حال با این حجم از تلاشم برای ساختن دوباره، زندگی بهم این بار هم جایزه نده.
اگر قرار بود من تا ابد در این سن بمونم میگفتم 1-2 سالی فقط استراحت و خوش گذرونی و مسافرت تا خوبه خوب شم. و بعد دوباره شروع میکنم همه چیز رو.
اما.... نه من همیشه جوانم، نه فرصت این نوع استراحت ها رو دارم و نه زندگی گارانتی داره که دوباره مثل 3 سال پیش تا حالا کشون کشون خودم رو نکشم رو جاده زندگی و امید داشته باشم به جایزه و رسیدن به آرامش، بعد دوباره نشه ....
میگم بیخیال، شاید دارم سخت میگیرم. بیا با همین خاستگارهای سنتی ازدواج کن. غمم میگیره که تمام زندگیم سعی کردم آگاهانه و درست زندگی کنم و اکثر آموزه هام از کودکی که در ذهنم رفته بوده تک تک خارج کردم و سعی کردم آجر های درست و محکم رو فقط وارد مغزم کنم. بابت همهههههههه اینا من هزینه دادم. واقعا "هزینه" دادم. اما گفتم خدا گفته آگاهانه زندگی کنید حتی اگر به تمسخر گرفته بشید و طرد بشید توسط اطرافیان .... و البته بعدها یاد گرفتم سیاست داشته باشم و ...
حالا، باید با کسانی برای ازدواج صحبت کنم که اصلااااااااا راجع به آموزه هاش فکر نکرده و برای همین پر هست از تناقضات آشکار. از طرفی مرد سالار هم هستن و انتظار دارن به نظراتشون راجع به رفتارهای ما بگیم چشم!!! شما درست میگید!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)