به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

Threaded View

  1. #10
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 04 بهمن 91 [ 14:15]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    نوشته ها
    662
    امتیاز
    4,847
    سطح
    44
    Points: 4,847, Level: 44
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,967

    تشکرشده 1,971 در 570 پست

    Rep Power
    82
    Array

    RE: خواهرم جواب رد داد، من اینو نمیخواستم

    از همه شما دوستان عزیز ممنونم

    maryam123 عزیزم ببخشید خودم میدونستم طولانی نوشتم اما گفتم که از ترس اینکه دسترسیم به نت قطع بشه یا فرصت نکنم ادامه بدم همه رو یکجا نوشتم که باز هم عذرخواهی میکنم.

    bahar.shadi خواهرم تازه رفته تو 23 سالگی.ترم آخر دانشگاست.
    عزیزم همه صحبتهایی که در مورد معیار گفتی رو من بهش گفته ام بارها.اما اون خنده اش می گرفت!حرف از مشاور میزدم هردوشون میگفتن " من خودم مشاورم"!
    برادرهام خصوصا بزرگه از وقتی یادم میاد و بچه بودم تو همه کاری رئیس یودن نه فقط ازدواج ما خواهرا.
    خواهر بزرگم بنده خدا میگن 25 تا خواستگار داشته که هم هرو رد کرده!آخرشم با کسی ازدواج کرد که شاید هیچکدام از شرط و شروطهای شون رو نداشت!اما خدا رو شکر مرد مهربان و خوش قلبیه.
    اونم الان سخت بیماره اما با اینکه خودشون انتخابش کردن و راضی بودن چند ماه یکبار حتی بهش سر نمیزنن.خواهرمم میگه شما دیگه مثل من نکنید که مثل من میشید!
    مثلا همین خواهر بزرگم من بچه بودم یادمه خواستگاری داشت چون قبل از خواهرم رفته بود واسه دختر داییم که میشه پدر زن داداش بزرگم و نداده بودن داداشمم خواهرمو نداد چون معتقد بود" خواهر من که کمتر از دختردایی نیست"! آخه چه ربطی داره اونا ندادن لابد دلیل خاصی داشتند.



    taraneh89 عزیزم بازهم عذرخواهی میکنم که ناراحتت کرده بودم.اما کار برادرهام همیشه درست و منطقی نیست میشه من 35 سال باهاشون زندگی کردم ندونم؟این موردم فقط رو حدس و گمان حرف زد.مطمئنم اگر برای دخترش که همسن خواهرمه میرفتن محااال بود نه بگن چرا؟ چون هم خود برادرزاده ام و هم زن داداشم همه کاره خونه خودشون هستند نه برادرم اون فقط برای ما رئیسه!دخترش حتی امضای داداشم رو بلده و چک میکشه از طرفش/حساب دخل و خرج خونه دست اونه/چند تا کارت عابر بانک دستشه بدون حساب خرج میکنه/خلاصه برادرم تو خونه خودش یک فرد معمولیه اما برای ما خواهرا همه کاره.
    ما فقط میخوایم سلامت باشن و بد نبینند اما اونا کاری به کارمون ندارن حتی نمی پرسن نون هست بخورین یا نه؟؟؟؟
    اما وقتی خواستگاری بیاد همین اشه و همین کاسه.


    نقل قول نوشته اصلی توسط بهار.زندگی
    سلام فرانک جان

    سلام عزیزم.مرسی از نظرت

    چقد قضیه پیچ تو پیچ شده..یا بهتر بگم پیچ تو پیچش کردین.راستش معمولا خواستگاریای فامیلی دچار همچین معضلی میشن.و پای خیلیا و خیلی ماجراها میاد وسط.

    1-بهتره تلاش نکنید خیلی زود سر و ته این قضیه رو هم بیارید.نه خیلی کشش بدید و نه خیلی عجله کنید برای جواب دادن.یه بازه زمانی معقول رو در نظربگیرید.

    من برای هیچکدام تلاش نکردم.داییم بنده خدا حدود 2 ماهه که پیشنهاد داده و فقط منتظر یه اشاره بود که اگر نظر خواهرم و ما مثبته دیگه موضوع بمونه بعد از سال برادرزاده ام یعنی 2 3 ماه دیگه.اما خواهرم کشش داد تا چند روز پیش آخرشم گفت نه.البته قبلش چند بار اره و نه به خود پسردایی گفته بود.

    2-خودتو بکش کنار.حداقل مستقیم وارد عمل نشو.خواهشا فردین بازی در نیار.هرچی میدونم از هر کدوم به اون یکی بگم یعنی چی؟خودشون دوتا ادم عاقل و بالغ همو میتونن بشناسن بلاخره.اگه نه اولا تو از دید خودت پسرداییتو دیدی خواهرت از دید خودش.برداشتهاتون و نوع نگاهتون متفاوته پس لزوما اونچه شما درک کردی با اونچه که خواهرت میبینه یکی نیست.
    و اخرش کاسه کوزه ها سر تو شکسته میشه.که تو ازش خوب گفتی یا بد گفتی.
    و الان داغی فردا روزهمین روزایی که میونجیگری میکردی برات میشه بغض و گریه میکنی.

    عزیزم.من وسط بودم نمیتونستم خودمو بکشم کنار.اگر اینکارو میکردم هردوشون با اطمینان میگفتن ار حسادته.از اینکه پسردایی منو نخواست و حالا میخوام کوچکترین کمکی نکنم و حتی سنگ بندازم جلو پاشون.خودشون اصرار داشتن کمکمون کن و هر چی از اون یکی میدونی بهم بگو.هردو بهم اعتماد داشتن.چطور میگفتم به من چه؟وقتی میدونم تو فرهنگ خونوادمون نیست که راحت خودشون با هم صحبت کنن تا بشناسن؟از لحاظ مشاوره ای درسته باید کاری نمیکردم اما از لحاظ اخلاقی فکر کردم وظیفه من و همه ست که کمکشون کنیم.حالا بقیه رو هیچکدام نمیخواستن بدونن جز من بدبخت.چطور به خواهرم میگفتم به من چه خودت برو بشناس؟نگاه من و خواهرم خیلی با هم فرق داره واسه همین من دقیقا اگر چیزی بود نقل میکردم نه از نگاه خودم.

    3-معلومه خواهرت هم تحت فشاره.و ته دلش ناراضی نیست.اما شک داره.دودله.و چون تحت فشاره نمیتونه درست تصمیم بگیره.یه روز جواب رد میده یه روز جواب مثبت.

    اره تحت فشار بودنش هم به خاطر اون یکی خواستگارش بود هم اینکه از اول از پسرداییم خوشش نمی اومد و قسم میخورد که بهش فکر نکرده.حالا در ردیف اونی که دوسش داشت و 3 سال بود میشناختش قرار گرفته بود و باید یکی رو انتخاب میکرد.

    4-نمیدونم داییت اینا رسما،یعنی دقیقا با گل و شیرینی:) اومدن خواستگاری یا نه؟اگه نه باید بیان.انگار خواستگاری یه غریبه میرن.
    معمولا تو خواستگاری فامیلی چون میگن فامیله و میشناسیم رسومات زیاد رعایت نمیشه همین باعث میشه حرف و حدیثای الکی زیاد بشه.خواستگاری و جواب تلفنی و تک نفره نداریم.دقیقا طیق رسوم باید انجام بشه.

    نه عزیزم با گل و شیرینی نیومدن نه اینکه نخوان بیان ، فعلا وقتش نیست.داییم فقط پیشنهاد داد اونم به خواهر بزرگترم که مجرده و میخواست زیر زبون خواهرم رو بکشه ببینه نظرش چیه؟که بیخودی معطل نشن .وگرنه داییم خیلی مرد جا افتاده و عاقلیه قصد نداشته پنهانی کاری کنه یا بی احترامی به برادرهام کنه در حالکه خودش میدونه چقدر حساس هستند و مردسالار! بعدشم میدونه سال پسر داداشم هنوز نیومده و نمیشه کاری کرد.اما وقتش میرسید سنگ تموم میذاشت.

    5-بعد خواستگاری رسمی که خیلی تو جلب نظر برادرت مهمه و خیلی بهتر ازاینه که خود پسره مثه خاله خانباجیا با دو تا خواهرشون حرف بزنه،با نظر و صلاحدید داییت و بزرگترا دوره اشنایی شروع بشه.یعنی مثلا داییت و برادرت توافق کنن مثلا اینا چطور و چقد با هم حرف بزنن.
    اینکارا رو بسپار به بزرگترا.

    نه عزیزم پسرداییم همچین کسی نیست.اتفاقا این مدت خسته شده بود از اسمس دادن به خواهرم و میگفت با اسمس که نمیشه آدمها رو شناخت.میگفت من خسته ام باید فردا برم سر کار اون تازه اسمس دادنش گل میکنه.خواهرم چون همیشه مردد بود میخواست هی سوال بپرسه ببینه اون چطور جوابی میده؟مثلا پسردایم گفت ازم پرسیده تو در آینده چطور شوهری میشی؟! منم گفتم خب بستگی داره به اینکه تو چطور زنی باشی!نمیشه قطعی بگم چطور میشم.
    اگرهم به بزرگترها باشه ابدا حق ندارن صحبت کنن مگر تو جلسه خواستگاری فقط



    6-این دو نفرتشریف میبرن مشاوره ازدواج برای محکم کاری.

    هر دو مشاوره رو قبول ندارن! قبلا خودم بهشون گفتم

    7-اخرشم جواب نهایی و معقول رو میدین.

    8-تو هم این دل زبون بستت رو جمع کن.دیگه هم با پسر داییت حرف نزن.و بهش بگو رسما با داییت بیان خواستگاری و دیگه نباید باهات تماس بگیره.

    دل من عادت داره به اینکه همیشه زیر پام له بشه و هیچوقت بهش گوش ندم.یکبار بهش گوش دادم خیلی هم خوب گوش دادم اما ناکام شد بیچاره.
    فعلا هم که جواب رد دادن و پسرداییم هم دیگه نه تماس میگیره نه جواب میده! چون خودم قبلا بهش گفته بودم چه شا ازدواج کنین چه نه میخوام جز به ضرورت تماس نداشته باشم به خاطر خودم.اونم چیزی نگفت.اما من طاقت ندارم.به خدا قسم انقدر دوسش دارم که تا حالا به هیچ بشری این حسو نداشتم.نمیدونم چرا خدایی که از ضعف من آگاهه همچین امتحان سختی رو ازم میگیره؟میدونم واسه رشد و ساخته شدن خودمه اما سخته سخت


    یه کم به فکر خودت باش عزیزم

    موفق باشی

  2. کاربر روبرو از پست مفید فرانک1389 تشکرکرده است .

    فرانک1389 (سه شنبه 21 آذر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.