اقليماجان دختر خوب، مادر مهربان و همسر حساس و زود رنج
تجربه شخصي من مي گه هر وقت كاري يا رفتاري از همسرمان ديديم كه اذيتمون مي كنه (البته نه رفتارهاي زشت و خداي نكرده خطايي كه همه عالم و آدم به زشتي و اشتباه بودن كار واقفند بلكه رفتارهايي كه فقط ما رويش حساسيم و در شرايط ما باعث رفتارهاي اشتباه تر ما مي شه كه نه تنها اوضاع رو بهتر نمي كنه بلكه باعث خراب تر شدن اوضاع مي شه و در واقع نمي شه اسمش رو خطا و اشتباه فاحش گذاشت) براي مقابله با حس بد و لج بازي خودمون همسرمون رو به آن كار تشويق كنيم.
براي مثال وقتي تماس هاي مكرر همسرمان با مادرش ما را آزار مي دهد به جاي اين كه به اين كارش اعتراض كنيم و دعوا راه بيفتد بهش بگيم و يادآوري كنيم كه آيا امروز با مادر صحبت كردي، حالش خوبه، چه خبر؟ (البته اين حرفها را با كنايه نزنيم) اگر صحبت نكردي يه زنگ بزنيم حالشو بپرسيم. منم دوست دارم باهاش حرف بزنم و ...
يا مثالي ديگه در مورد خودم چند روز پيش كه تهران تعطيل بود دخترعموهاي همسرم براي كاري نياز به دفترخانه داشتند و به همسرم زنگ زدند كه آيا اينجا دفتر خانه آشنا دارد كه كارشان انجام شود. همسرم هم يكي از دوستانش كه دفتر خانه آشنا داشت را فرستاد تا كارشان را راه بياندازد و خودش چون سر كار گرفتار بود اولش نتونست بره ولي خيلي سعي و تلاش داشت تا ساعتي مرخصي بگيره و بره دختر عموهايش را كه يكي از آنها هم بعد از چند سال از خارج آمده بود را ببيند. من اولش خيلي حرصم گرفت كه وظيفه آنهاست بيايند پيش ما سري بزنند و تشكر كنند و يا حتي دخترعمويش كه از خارج آمده اصلا مرا نديده اگه پسرعموشون مهم باشه اون مياد براي ديدن ما. ولي وقتي ديدم اعتراضم جوابي نخواهد داد سريع جلوي احساسات منفي و عصبانيتم را گرفتم و به همسرم گفتم من هم خيلي دلم مي خواست آنها را ببينم از آنها عذرخواهي كن كه نتونستم بيام. حتي وقتي آنجا پيش دخترعموهايش بود تماس گرفتم و با آنها صحبت كردم و از آنها دعوت به ناهار كردم. (هرچند خدا را شكر وقت نداشتند و نيامدند) ولي دخترعمويش كه از خارج آمده بود به گفته همسرم خيلي دوست داشت مرا ببيند و از اين كه خواهرهايش عجله داشتند و به خانه ما نيامدند ظاهرا خيلي ناراحت شده بود. همسرم هم وقتي به خانه آمد از اين رفتار من خيلي خوشحال بود و در نگاهش محبت و قدرداني را مي ديدم و خودم هم آرامتر بودم.
شما دوست عزيز هم چنين كن با لج بازي و عصبانيت نه تنها اوضاع بر وفق مرادت نخواهد شد بلكه اعلام جنگ است و باعث كدورت و سردي بين شما و همسرت و خانواده اش مي شود و اين وسط خودت بيشتر از همه عذاب مي كشي. به نظر من هر وقت مادرشوهرت را ديدي خيلي عادي رفتار كن و نهايتاً براي اين كه موضوع كش پيدا نكند بهش بگو مادرجان بابت اون روز عذرخواهي مي كنم اصلا حالم خوب نبود. فكر كنم به خاطر شرايطم يكمي زود رنج و عصبي شدم. چون حالم خوب نبود از اين كه تنها باشم و تنهايي توي خونه حالم بد شود، مي ترسيدم. :rolleyes:
و بعد بغلش كن و يكم مظلوم نمايي و مهرباني و لوس كردن خودت .اينجوري همه چي به خوبي تمام مي شه.
به همسرت هم بگو يك موقع اگه عصبي مي شم و چيزي مي گم فقط براي خالي شدنه و منظوري ندارم. فقط جنبه درد و دل داره. خودت رو لوس كن بهش بگو: به تو نگم با تو درد و دل نكنم پس به كي بگم تا آروم شم. ازش خواهش كن فقط شنونده حرفهات باشه و به خانواده اش انتقال نده.
خودت هم سعي كن اين گلگي ها و بدگويي ها نسبت به خانواده اش خيلي خيلي كم كني با راه و روشي كه بالا بهت گفتم. چون هر چقدر هم بگي و بهشون توضيح بدي باز مردها به خانواده (مادر و پدر و خواهر و برادرشان) خيلي حساسند.
مواظب خودت و ني ني ات باش![]()










اينجوري همه چي به خوبي تمام مي شه.

علاقه مندی ها (Bookmarks)