دوستان حق با شماست
خوب كه دقت ميكنم من هم زياد اشتباه داشتم.
خودم مقصر هستم
من تصوري كه از زندگي مشترك داشتم با واقعيت خيلي فرق داشت
يه حالت سر خوردگي به من دست داد
اون معيارهايي كه داشتم تا حد زيادي بر اورده نشد
شوهرم قول داده بود كه من هر سال برم ايران و نتونستيم از نظر مالي
خانواده ي من هم خيلي دخالت ميكنند.
موقع ازدواجم خانوادم از من بيشتر راضي بودند ولي الان مدام قصد دخالت دارند
والبته مقصر اصلي خودم هستم كه به اونا اجازه ي دخالت دادم و دستشون تو زندگي ما باز شده
مثلا پدرم زنگ ميزنه به شوهرم و ميگه دلمون واسه دخترمون تنگ شده بفرستش ايران
شوهرم هم ميگه توانش رو ندارم و بحثشون ميشه
ويا خيلي چيزاي ديگه
مقصر اصلي خود من هستم
بعدش هم خانوادم
و در درجه ي آخر همسرم
مثلا مادرم زنگ ميزنه به من ميگه مردم تو ايران بهترين زندگي رو دارن ما دختر شوهر داديم خارج حالا اينقدر بدبخته
يا به شوهرم ميگن ما ميخوايم طلاق دخترمون رو بگيريم چون تو بي مسئوليت هستي و يه سري از اين حرفا.
شوهرم خودش دوست داره كه سر كار نره نه اينكه به من اجازه نده برم سر كار
شوهرم ميگه تو بايد كار كني و خرج خودتو دربياري.
حق با شماست من هم خيلي پرتوقع بار اومدم.
اشتباه زياد داشتم توي اين چند سال
چه طوري اشتباهاتم رو جبران كنم
از نظر روحي خيلي داغونم
واقعا موندم
من تو زندگي مشكل دارم و ربطي به كشور محل زندگيم نداره
متاسفانه مادرم به من درست زندگي كردن رو ياد نداده
به من ميگه تو چقدر كم خرج ميكني چرا لباساي گرون نميپوشي ،
تكه كلامش هم اينه كه مردم چقدر شانس دارن و خوشبختن
و ما چقدر بدبختيم.
بزرگترين اشتباهم اين بود كه خودم اراده ندارم اختيارم رو دادم به دست خانوادم
چيزي رو خوب ميدونم كه خانوادم خوب بدونن و خيلي ازشون حرف شنوي دارم
متاسفانه خانواده ام اصلا منطقي فكر نميكنن
من با يه بچه تو ايران چه كار كنم اگر طلاق بگيرم
اگر جدا بشم اولين سركوفت رو از خانوادم ميشنوم.
اگر بخوايم ايران زندگي كنيم در درجه ي اول شوهرم جو ايران رو دوست نداره و ثانيا كار خاصي بلد نيست كه بخواد انجام بده.
پس بهتره كا روي خودم كار كنم اول.
يه سوال شوهرم اصلا به سليقه ي من احترام نميزاره مثلا براي اسم پسرمون اسمي رو خودش دوست داشت براش انتخاب كرد در صورتي كه من سختي رو كشيده بودم يا كلا اصلا با احترام با من رفتار نميكنه.
خيلي پرتوقعه چون خودش تلاشش خيلي كمه براي زندگي و ميخواد مسئوليت زندگي به عهده ي من باشه
بچه داري ،كاراي خونه و كار بيرون.
مدتي رو در رستوران كار كردم وقتي شوهرم از سر كار ميامد خونه من پسرم رو ميسپردم بهش و من مي رفتم سر كار.
خيلي تحت فشار بودم
خيلي ضربه خوردم
احساس حقارت كردم
خيلي خيلي زياد
خيلي خسته ميشدم
البته مدتي هست كه سر كار نميرم چون داغون شدم.
مشكل اينه كه من با زندگي اينجا جور در نميام
من زندگي رو يه جور ديگه ميديدم
اينجا خيلي با سطح توقع من متفاوته
در كل با روحيه ي من اصلا سازگار نيست.
نميدونم افكارم اصلا منظم نيست
نميدونم چي درسته چي غلط
ميخوام از مشكلات فرار كنم
و اين خيلي بده
دوست دارم بجنگم ولي اصلا در خودم نميبينم
دوستان چه كار كنم كه شرايطم رو قبول كنم
قبول كردن شرايط خيلي برام سخته
نميدونم
اصلا نميدونم مشكلم چيه
خيلي دلتنگم
خيلي
فكر ميكنم كه افسرده شدم
گيجم
هدفم رو گم كردم
نميدونم ميخوام چه كار كنم
نميدونم كار درست چيه.
نميدونم كه چه طور با همسرم رفتار كنم كه به من هم توجه كنه
از نظر روحي شوهرم من رو درك نميكنه
خودش رو رئيس ميدونه
حرف حرف خودشه
دوست داره كه من اوني باشم كه خودش ميخواد
هر جا اون دوست داشته باشيم بايد بريم
خيلي در زمينه ي تربيت بچه مشكل داريم
خيلي متفاوتيم در ديدگاه









علاقه مندی ها (Bookmarks)