تا زمانی که هزینه حساب کنی آرامش نداری
آدم حساب نمیکنه. اما روح آزرده و خسته، خستگیش رو هی به رخت میکشه
وقتی که از خدا طلبکار باشی و بگی نتیجه توکلم این بود وای به روزی که توکل نکنم وضعیت همینه
من این حرف رو نمیزنم. من میگم خدایی که اینقدر ازش تمنا کردم و توکل و نتیجه این شد، خوب شاید اصلا نمیشه بهش توکل کرد! شاید اصلا این صفت رو نداره!
با توجه به شناخت اولیه ای که نسبت به حساسیت آقای خواستگار داشتی باید خیلی زودتر از اینها خودت رو از این رابطه بیرون می کشیدی. ولی به اسم توکل منتظر شدی که خدا به جای تو تصمیم بگیره و در نهایت هم از خدا شاکی هستی.
الانم شاید تو ذهنت میگی تو هم اگه جای من بودی که تو خانواده ای که روابط دختر و پسر فلانه ... به دلیل بی تجربگی خودت رو محق می دونی!! و خانوادت رو مقصر.
نه! خوشبختانه در روابط قبلی چنین چیزی رو تجربه کرده بودم. در نتیجه بعد از مسافرتمون خودم رو کشیدم کنار (گرچه سخت بود) و گفتم دیگه میتونی یه تصمیم تقریبی بگیری. نمیگم 100%، ولی مثلا دیگه 60-70 رو باید فهمیده باشی. خلاصه که از اون به بعد رابطه شکلش کامل تغییر کرد. از هر روز و روزی 24 ساعت، تبدیل شد به هفته ای - 2 هفته ای یک بار و کاملا یه صحبت عادی.
این قضیه دوباره از جایی شروع شد که فهمید من یه خاستگار دارم که داره جدی میشه. خودش شروع کرد و یک سری قضایا که از جایی به بعدش رو اینجا گفتم تا تصمیمی درست بگیرم نه احساسی.
من تا حالا اینجوری استنباط کردم که نقش خودت رو تو موفقیت هات و داشته هات پررنگ میدونی و نقش خدا و خانواده ت رو تو نداشته ها و شکست هات پر رنگ. درست استنباط کردم؟
خوب اینم اشتباه کردی. خوشبختانه دلیلم اینه که حدود 2 هفته پیش رفته بودم مشاوره. آقای مشاور کمی سوال و اینا کردن و گفتن: تو خیلییییییی خودت را داری مقصر میدونی. گفتم خوب برای حل یه مسئله دیگران رو که نمیتونم تغییر بدم، پس سهم خودم رو سعی میکنم تا جایی که میشه ببینم و درست برم. آقای مشاور گفتن: از حالت تعادل خارج شدی و اونقدر سهم خودت در اشتباهات رو زیاد میبینی که ..... (بقیش دیگه میرفت به دلایل علت مراجعم)
نمی دونم چرا خودت رو میخوای مجبور کنی که حتما به یکی از این خواستگارای سنتی جواب بدی؟
چون علی الحساب چاره ای دیگه ندارم.
اگه معیارهایی رو که واست حیاتی هستند ندارن، چرا نمیگی نه؟
چون شاید من روی معیارهام زیادی حساس شدم. شاید سهمشون تو زندگی اونقدری که من میبینم پررنگ نیست
چرا وقتی ذهنت درگیره یه فرد دیگه هست با اینکه در عمل اون رابطه تموم شده، میخوای واسه آینده ت با یکی دیگه تصمیم بگیری؟
ذهنم درگیر دیگه نیست. چون 2 روز پیش کامل تموم کردم. وقتی آدم ذهنش درگیر رابطش میشه که بعد از جدایی حس هایی مثل تنفر یا خشم یا ... داشته باشه. من الان ندارم، چون دلیلی به داشتنش نیست. نخواست دیگه! چی کار کنم؟
عصبانی هستم از دست خدا. نه اون آدم
ببخشید بهت کمک نکردم که احساسات لطیف تر بشه و احتمالا بدترش هم کردم.

[/color]
نه عزیزم. منتها قضیه همون حرفیه که آقای مدیر یک بار تذکر دادند. صحبت صحیحه اما ظرف انتخابمون صحیح نیست.
هیچ کسی خوشش نمیاد قضاوت بشه، اونم وقتی طرف اصلا نمیشناستش.
بنابراین میشه گفت: "آیا فلان هستی؟ اگر بله در این صورت ...." نه اینکه "من استنباط کردم تو..."
البته من اصلا دلخور و این چیزا نشدم. گفتم کلا این ظرف برای صحبت کردن بهتره و در پست های مشاوره ایت اینطوری بگی اثرش هزار برابر میشه 



یک دنیا ممنون بابت توجهت و پاسخت



علاقه مندی ها (Bookmarks)