ممنونم نازگل جان از جوابت..اول اینکه من خودم لیسانس کامپیوتر دارم و پدر ایشون کارمند مخابرات بودن که الان بازنشسته شدن البته
سوالایی که برای پرسیدن مطرح کردی به نظرم بسیار کامل و جامع هستن، حقیقتش ما خیلی با هم صحبت کردیم و من تعداد زیادی از این سوالا رو ازش پرسیدم
یه مشکل من هم که تو بهش اشاره کردی همینه هر سوالی من میپرسم سریع برمیگردونه به خودم و احساس میکنم که میخواد جواب منو بدونه تا بتونه خودش جوابی مورد پسند من بده...و متاسفانه من در این موارد سریع جواب میدم ، در حالی که همونطور که گفتی بهتره بهش بگم که من میخوام پاسخ شما رو بشنوم
و نگرانیم از این بابته که الان خودش رو با هرچیزی که من میگم موافق نشون میده چون خیلی دلش میخواد که این ازدواج اتفاق بیفته ولی بعد که خیالش از این بابت راحت شد، تازه نظر واقعیشو رو کنه


نازگل جان ممنون میشم اگه در این مورد هم راهنماییم کنی
یه بار پیشنهاد داد که بیاید با هم بریم خرید . من هم که طبق معمول مانتو لازم بودم (!) گفتم بریم..و گفت که من چندباری از ... خرید کردم بد نیست بریم اونجا...من هم که اونجا رو ندیده بودم گفتم باشه
رفتیم ..ولی اون پاساژ و فروشگاه هاش به نظرم خیلی خز بود و من خودم هیچ وقت از چنین جایی خرید نمیکنم...ولی روم نشد که اینو بگم..سعی کردم که هرچه زودتر یه چیزی بخرم که بریم..حالا از این بابت ناراحتم..
ممکنه پشت این عمل این باشه که بخواد به من نشون بده که من در این حد میتونم برات خرج بکنم. یا قصد خاصی نبوده؟
من خودم اونجوری نیستم که همه چیمو از بالای شهر بخرم ولی جاهای خز هم نمیرم!!