سلام دوست عزیز
منم طعم تلخ خیانت رو چشیدم و کاملا احساست رو درک می کنم میدونم چی میکشی. من وقتی که فهمیدم شوهرم بهم خیانت کرده مثل دیوونه ها شده بودم احساس می کردم دنیا رو سرم خراب شده. توی ماه عسلمون بود رفته بودیم شمال. انقدر حالم بد بود که می خواستم خودمو تو دریا غرق کنم ولی خوشبختانه چند نفر جولومو گرفتند.
شوهر من هم کارش از روی شیطنت بود. ولی هیچ وقت حاضر نشد اعتراف کنه. من اصلا نتونستم با این قضیه کنار بیام هم دوسش داشتم هم به خاطر این کارش ازش متنفر بودم. با خودم می گفتم من که هیچ چیزی واسش کم نذاشتم چرا این کارو با من کرد. شوهر من کارش طوری بود که در 1 ماه فقط 1 هفته پیش من بود. یه شهر دیگه کار می کرد. بعد از اون جریانا 2-3 بار دیگه هم این کارو کرد و وقتی من اعتراض می کردم می گفت تو شکاکی تو مریضی روانی هستی مالیخولیا داری که فکر می کنی من بهت خیانت می کنم اون هیچ وقت به کارهای بدش اعتراف نکرد تا اینکه تصمیم گرفتم ازش جدا شم. هم به خاطر خیانت هم مسایل دیگه. چون بهم خیانت کرده بود نسبت بهش بی احساس شده بودم. هرچی بهم محبت میکرد من با سردی باهاش رفتار میکردم تا اینکه خسته شد و کارمون به جدایی کشید البته دلیل کینه من این بود که به خطاش اعتراف نمیکرد و منم داشتم کم کم باور می کردم که شکاکم. اگه اعتراف می کرد می بخشیدمش.ولی اطرافیان هم به کاراش شک کرده بودن و می گفتن چرا شوهرت دائمن سرش تو گوشیشه!بعد از 6 ماه که خونه پدرم بودم اومد گریه زاری کرد. بهش گفتم تو به من خیانت کردی ولی هیچ وقت اعتراف نکردی و به من تهمت روانی بودن زدی. ولی این بار گفت به خدا پشیمونم چون اون موقع احساس کمبود محبت می کردم این کارا رو کردم. دوست خوبم باز خدا رو شکر کن که شوهرت اعتراف کرده و واست داستان پردازی نکرده و خودشم باهات پیش مشاور میاد. شوهر من حتی اجازه نمی داد به گوشیش دست بزنم. اونو یه لحظه از خودش دور نمیکرد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)