آنی عزیز
بله حس میکنم حتما باید برم و مراقبه بخشش و اننجام بدم...نیاز دارم به مقصر ندونستن دیگران و خودم تو مشکلات تو زندگیم
من حس میکنم جو سردی که تو خونه برپاست تقصیر مامانمه که همیشه با بابام سرد برخورد میکنه
و اصلا اهل ابراز محبت نیست(خاله هامم اینجورین)
و خوب من خیلی سعی کردم بش یاد بدم اما نشد و آخر بیخیال شدم
پدرمم به تبع مادرم همیشه سرده و اصلا ما روابط احساسی نداریم(در حالی که خونواده پدرم خیلی گرم هستن)
و مثلا ما اصلا نمیتونیم مسالمت آمیز حرف بزنیم و دعوا میشه
من دوست ندارم از خونمون برم دوست دارم همین جا آرامش داشته باشم مخصوصا که جواب رد به خواستگارم 90 درصدش به خاطر موندن کنار خانوادم بود که خدا رو شکر همیشه و تو همه مراحل پشتیان خوبی برام هستن و بودن و هر گز (خدا رو شکر و گوش شیطون کر ) تنهام نذاشتن .
اما مامانم همیشه نسبت به اینکه بابام حرف منو گوش میده و بابام نسبت به اینکه مامانم مثلا واسه ما چایی میاره ناراحتن (بابام اگه چایی میاره فقط دو تا میاره) البته خودشون میگن ناراحت نمیشنا من اینجوری حس میکنم .حس میکنم بابام تحمل توجه مامان به ما رو نداره و همیشه مامانو برای خودر میخواد
من ناراحتیم از اینه که دوس دارم تو خونه خودمون این آرامشو داشته باشم نه اینکه برای به دست آوردنش جای دیگه ای برم
اما فهمیدم که نباید خودمو فدا کنم برای دیگران و باید خودمو زندگیمو بسازم
اولش فکر کردم ازدواج خوبه که خوب نشد و الانم اصلا قصد ازدواج ندارم چون آمادگی روحی یه مردو تو زندگیم ندارم
دارم سعس میکنم یه سری باورهای غلطو راجع به خودم و ازدواج از بین میبرم و خوبشو جایگزین میکنم
که واقعا سخته
راستی من خونه خودمون اکثرا تنهام اما خونه مادربزرگم اگه برم اصلا تنها نیستم و این حس خوبی بم میده با اینکه همیشه در گذشته تنهایی و دوست داشتم
نیوفولدر عزیز
من دوستی ندارم
به دخترا نمیتونم نزدیک شم(مهارت دوست صمیمی داشتنو ندارم و تمایلم به پسرها بیشتره)
که به دلیل اعتقاداتمم نمیتونم دوست پسر داشته باشم
فقط یه دوست دختر صمیمی 7 8 ساله دارم که خیلی کم میبینمش.








علاقه مندی ها (Bookmarks)