سلام امیدوارم که از دست من ناراحت نباشید .من تقریبا 22روز است که دارم به حرفهای شما فکر میکنم حتی تمام این پرسش و پاسخ ها را پرینت گرفتم و حتی به همسرم هم نشون دادم .تو این 22روز یه عالمه اتفاق افتاد اول که زنگ زدم به مادرشوهرم گفتم که جمعه بیان خونه ما ولی نبودن من هم به اصرار شوهرم براشون پیغام گذاشتم بعد وقتی اومدن و زگ زدن اصلا با من صحبت نکرد که بگه مثلا کاری نداری الان فکر نکنید که کمبود محبت دارم ولی از همین تعرافات الکی اصلا هیچی....
چهارشنبه هم من مریض شدم شوهرم زنگ زده بود به آنونا فرداش گفت ولی اصلا به روی خودشون نیاوردن بعد هم که اومدن اصلا مادرشوهرم از جاش تکون نخورد تازه خیلی هم دیر اومدن آخه من عمه شوهرم و خواهر شوهرم رو هم گفته بودم ولی عمش زود اومد خلاصه من تو این مهمونی فقط حرس خوردم احساس می کردم قلبم داره منفجر میشه .اصلا هم با من صحبت نکرد اخه قبلا اصلا این طور نبود یعنی بودا ولی نه تا این حد.دیروز هم شوهرم زنگ زدبهش گفت چرا با مهدیس صحبت نکردی و.... ولی هر بار با اون با شوهرم حرف می زنه میگه من مهدیس مثل دخترم دوست دارم وای خدا کنه بقیه عروسامونم مثل آن باشن مامان جون من حتما بهش زنگ می زنم ولی دریغ از یه زنگ حالا میگی چه کار کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)