گل کاغذی و الف ح عزیز ممنونم که کمکم میکنید البته انتظار داشتم افراد بیشتری در تالار کمکم کنند. من هنوز منتظرم.
گل کاغذی راست میگی من دوست دارم همه ی آدما ازم راضی باشن و دوستم داشته باشن که نشدنیه ولی نمیدونم چطوری باید خودمو تغییر بدم! چطوری باید اون احساس بد حاکی از عدم پذیرش رو از خودم برانم؟ احساسی که اذیتم میکنه، ازم انرژی میگیره و من سعی میکنم فکر نکنم ولی ناخودآگاه به اون مسئله فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم... مسئله ای که برای دیگران بزرگ نیست برای من غول میشه... از یادآوریش حالت تهوع بهم دست میده و دیگه بهش فکر نمیکنم و سرکوبش میکنم ولی این مشکلی رو حل نمیکنه چون اگر هر موقع یادم بیاد اذیتم میکنه و گاهی آرزوی مرگ میکنم...
من خیلیییی میترسم. من اینجوری نبودم که مسائل کوچیک بخوان همچین آرزویی را درونم بیدار کنند. در هر مسئله ای سریع به راه فرار می اندیشم... به مرگ و آرامش بعد از اون. اصلا برام عجیب شده که چرا آدما از مرگ میترسند؟
من میخوام خوب بشم. میخوام مثل اولم بشم. البته تلاشهایی هم کردم که تاثیرات زیادی هم داشته. مثلا وقتی نعمتهای خدا رو برای خودم میشمارم، وقتی با همه با خوش اخلاقی برخورد میکنم، وقتی میام همدردی و تلاش آدما برای زندگی کردنو میبینم شاد و سرخوش و پر انرژی میشم اما این شادی دوامش با حضور مسئله ی بعدی تموم میشه. در حقیقت نحوه ی مواجهه با مسائلم غلطه و خودم میدونم غلطه اما نمیدونم چطوری روحم رو درمان کنم؟ الف ح عزیزم،
آره راس میگی. نه همیشه ولی خیلی اوقات درون خودم، خودم رو خیلی ارزشمند نمیبینم. با اینکه میدونم ارزشمندترین مخلوق خدا هستم ولی دونستن من مهم نیست باور و اعتقاد حک شده در ضمیر ناخوداگاهم مهمه. برای هر آدمی مشکلاتی به وجود میاد. مثلا برای دوستانمم اتفاق افتاده که استاد باهاشون خوب برخورد نکرده اما اونا مثلا این را از نفهمی استاد میدونن در حالی که من همه چیزو خودم به گردن میگیرم: من چه مشکلی دارم که باهام اینطوری برخورد کرد؟آخه جرا؟ چقدر افتضاح شد. بقیه راجع بهم چه فکری میکنند؟ اه کاش اینو نمیگفتم ، استاد راجع بهم چه فکری میکنه؟ استاد از این حرف من چه احساسی پیدا کرد؟ حالا حتما راجع به من تصور بدی داره. توی نمره آخر ترم هم تاثیر میده؟ نمره ی کنفرانسمو کم نکنه! چقدر افتضاح شد...
بعضی دوستام فکر میکنن من اعتماد به نفس بالایی دارم چون در جمع راحت حرف میزنم، سلیس و روون و با هیجان صحبت میکنم و افراد تحت تاثیر حرفام قرار میگیرند، روابط اجتماعی خوبی دارم و خوش اخلاقم و.... اما پشت این صبای قوی، یه صبای ضعیف و رنجور و بی اعصاب هست که در مواحهه با مسائل و مشکلات با حرفاش صبای قوی رو اذیت میکنه و به ستوه میاردش و صبای قوی وحودم خیلی تنهاست و پشتوانه ای نداره و اعتماد به نفسش کمه و گاهی مغلوب صبای ضعیف میشه.
الف ح عزیز مچکرم که حرفای خوب آقای اس سی آی رو برام گذاشتی. چقدر بدردم میخوره. الان به نظرت باید دقیقا چیکار کنم؟ از اونجایی که مشکلات بهار با من فرق میکنند اما ریشه هاش شبیهند به نظرت راهکارهایی که آقای اس سی آی به بهار داده اجرا کنم؟
ببینم ارزش آدما با هم فرق داره که بعضی تایپیک ها انقدر شلوغند اما تایپیک من...![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)