اینجا تنها نشسته ام ....
چراغ اتاق نیم سوز شده و چشمک می زند ....
من اینجام ، در این اتاق که مثل قبر هر لحظه تنگ تر و تاریک تر می شود ... شب با سایه های وحشتناکش مرا احاطه کرده است ...
با پارچه ای که به دور خود بسته ام و شال گردنی که به سر دارم ، سایه ای به دیوار انداخته ام . سایه من خیلی پر رنگ تر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده است ....
می خواهم وصیت کنم ...
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
كساني كه زير تابوت مرا مي گيرند، بايد هم قد باشند.
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشك آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نياريد.





.
. این حرفا چیه اول جوونی . خوبید انشالله ؟
با این پست شما دیگه فکر کنم هرچقدر تلاش کنیم خوابمون نبره .



(البته اگه جز مرخصیم حساب نکنن ها)





کی بود واژه فضولی رو استفاده کرد دهه مودب باشید

علاقه مندی ها (Bookmarks)