همه ي اين حرفاي رو كه گفتي روزي هزار بار واسه خودم تكرار ميكنم اما چه كنم كه ديگه طاقتم تموم شده تنهام خيلي تنهام وقتي كه به بنده اي نتونه رو به خداش كنه و ازش كمك بخواد ديگه چه دل بستگي تو اين دنيا داره برا من سخته خيلي سخت چند ماهي ميشه كه با خدا حرف نزدم فقط طي اين مدت يه بار سراغش رفتم اونم زماني بود كه مادربزرگم داشت جون ميداد تنها كسي كه ناز منو گرون ميخريد و لوسم ميكرد دلم برا اون و پدر بزرگم و عموم كه ظرف اين دوسال اونا هم رفتن پيش خدا تنگ شده ميخوام زودتر برم ببينمشون








علاقه مندی ها (Bookmarks)