من از 4 سالگی خواندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم و برای همین هم به کتاب خیلی علاقه داشتم (به به چه دختری بودم من)
یادمه ظهرها مامانم من و به زور روی تخت خوابشون کنار خودش می خوابوند و کلی هم خط و نشون برایم می کشید که حق ندارم از جایم تکون بخورم.منم که می دیدم چاره ای ندارم،همیشه زیر تخت یک کتاب قصه قایم می کردم و وقتی مامانم خوابش می برد. کتاب و باز زیر تخت می کشیدم بیرون و می گذاشتم رو زمین. کله ام و از تخت آویزون می کردم و به چه مشقتی کتاب می خوندم.
هنوز یادمه به خاطر این آویزون کردن کله ام از تخت خون مغزم بند می اومد و کبود می شدم (علاقه به علم و دانش تا چه حد آخه)
خوب نکنین این کار و با بچه تون خوابش نمی آید که نمی آید. خوب نخوابه.چه اشکالی داره!وااااالللا







)

پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)