سلام دوستان عزيزم
ممنونم از اينكه تنهام نزاشتيد. بهم پاسخ داديد و همفكري كرديد. از همه تون سپاسگذاري مي كنم.
ديروز خيلي روز بدي برود:
ديروز نتونستم محل كارم دوام بيارم و رفتم خونه. اين روزها شوهرم كمي سرش خلوته و بيشتر توي خونه است. حدس ميزدم كه خونه باشه و حدس ميزدم كه اين رفتن بي موقعه من ممكنه براش جاي سوال داشته باشه. البته اصلاً دلم نمي خواست بهش زنگ بزنم و دليلي هم نميديدم كه بهش بگم حالم بده و دارم ميآم خونه. (قبلاً هر حركتي ميكردم بايد بهش خبر ميدادم رفت و آمد هر چي، اما خودش موافقت كرد كه اين مسأله ديگه صورت نگيره)
رسيدم خونه. توي خونه بود سلام كردم جوابم را نداد، غذايي كه با خودم از اداره برده بودم را داغ كرد و يك تعارف خشك زد و خورد. خوابيد. من هم رفتم دراز كشيدم. كم كم به خودم مسلط شدم. رفتم دوش گرفتم عسل، آب ليمو و آب گرم به خاطر معده دردم خوردم و اومدم پاي اينترنت. مطالب شما عزيزان را ديدم. كمي ارومتر شدم و گفتم كه فضا را از اين حال دربيارم.
كمي به خودم رسيدم. شوهرم بيدار شد. اما توپش پر بود. قرار بود برم دندانپزشكي، آرايش ملايمي كرده بودم. با پرخاش گفت براي كجا داري اينطوري آرايش ميكني. گفتم من كه آرايشي ندارم يك ضد آفتاب و مداد چشم فقط.
سريع گفت براي چي منو ميپايي. اومده بودي منو غافلگير كني چرا زنگ نزدي و از اين حرفها.
قسم خوردم گفتم حالم خوب نبود و به خاطر چيزي كه تو ذهنته نبود. در ضمن بايدي وجود نداره كه زنگ بزنم و ازت هم دلخور و ناراحت بود و به خاطر همين هم اصلاًدلم نخواست بهت زنگ بزنم.
كلاً حرف خاصي براي گفتن نداشت و به صحراي كربلا ميزد و فقط ميخواست خودشه تخليه كنه.
تا اينجا من صبوري كرده بودو جواب سوالاتش را مي دادم.
تا اينكه شروع كرد و گفت پر رو شدي، دوباره شروع ميكنم مثل روزهاي اول ميشم، نزار روزگارت را سياه كنم، داري از اخلاق خوب من سوء استفاده ميكني، اصلاً برو استعفا بده ، اينا را خواهر و بابات بهت ياد دادن، اين حرفها را از كجا ياد گرفتي و ...
من هم راستش داغ كردم كنترلم از دست رفت. گفتم، ديگه اجازه نميدم هر كاري دوست داشتي باهام رفتار كني. با هم دعوا كه نداريم بريم و جدا بشيم. الحمدا.. يك ريال هم از نظر قانوني به من بدهكار نيستي، مونده وجدانت كه هنوز برام ثابت نشده كه داري يانه. در ضمن وقتي هم بخوام ازت طلاق بگيرم ديگه چرا برم استعفا بدم. ديگه به شما مربوط نميشه كه كار كنم يا نه. من نميتونم تا آخر عمرم زير چماق و تهديدات تو باشم. يك غلطي كردم تاوانش را هم دادم بقيه زندگيمه مي خوام مثل يك انسان زندگي كنم نه با حقارت و ترس.
از روي استيصال به سمت من هجوم آورد و خواست بزنه البته يك چك هم زد ولي زود خودش را كنار كشيد. گفتم اينطور عهد بسته بودي كه ديگه منو نزني. اينطوري به حرفات اعتماد داشته باشم.
گفتم من از حرف ديشبت ناراحتمو هيچ فكري نميكنم. خودت تو ذهنم ميآري. من چرا نبايد بهت زنگ بزنم. چرا نبايد بدونم كجا ميري و چكار ميكني.
گفت دوست ندارم تمركزم را بهم بزني. من تو فكر بدبختيامم. تو وسطش زنگ ميزني و عصبيام ميكني.
گفتم فكر كن كه دلم برات تنگ ميشه كه زنگ ميزنم، (اينجا ديگه بغض كردم با گريه جواب دادم)، وقتي تو نيستي دلم برات تنگ ميشه همه اش دلم مي خواد صدات را بشنوم و باهات حرف بزنم و بگم كه بياي خونه و ديگه نتونستم ادامه بدم. تحت تاثير قرار گرفت. گفت ديگه ادامه نده گريه نكن و بغلم كرد.
من رفتم دندانپزشكي اون هم رفت پسرمون را از مهد بياره.
اومدم فهميدم كه تو راه طفلكي پسرم را بدجور زده. (به خاطر يك شيطنت كوچيك). اومدن خونه و همديگر را بغل كردن و گريه كردن. رفت بيرون و ولي زود برگشت با كلي خوراكيهاي جورواجور كه در حالت عادي پسرم از خوردنشون منع شده.
ميگفت اعصابم خورده كه زدمش. همهاش تقصير توئه كه عصبيام ميكني. هي ميرفت و بغلش ميكرد و بوسش ميكرد. ازش عذرخواهي ميكرد.
آخر شب هم تقريباً به حالا نرمالش رسيده بود. و با هام شوخي ميكرد. اينكه حالا چي ميشه من زن بگيرم و.... يك خونه بزرگ ميگيرم و هر دو تون توش زندگي ميكنيد و ...
گفتم من در مورد تو شك نكردم. خودت اين شك را مياندازي به جونم. من از حرفت كه بهم زنگ نزن ناراحت شده بودم.
همنو اس ام اس هايي را كه ميگم توي يك سر رسيد نوشته بود. گفت حالا برام شر نشه. كه من اينا را براي چي و كي نوشتم. مي خوام از توشون انتخاب كنم. بعضيهاشون خيلي پر معنا هستن و حرف دل منو ميزنن. (آخه آدم حرفهاي اين همه وبلاگ ها را بر مي داره مي نويسه كه بعد انتخاب كنه. خوب از اول انتخاب كن و خو.باش را بنويس). مثلاً اين " من اگر عشقم پيشم باشه يا نباشه مثل چراغ دريايي چشمم اينور اونور نميچرخه"
خيلي توضيح دادم ببخشيد. جز اينجا و شما كسي را ندارم كه حرفام را بزنم. به حساب دردل بگذاريد.
.................................................. .................................................. ............................................
اقليماي عزيزم مرسي كه بهم سر زدي. من تلويحاً عذرخواهي كردم ولي خيلي نامحسوس
.................................................. .................................................. ..............................................
پريا بايك مرسي از راهنماييت عزيزم
.................................................. .................................................. ............................................
زيباي نازنين مرسي از اينكه احساسم را درك كردي. واقعاً كنترل احساسات در اون موقع خيلي سخته. احساس ميكني كه از درون گر گرفتي و داري ميسوزي. عزيزم ما همه چيزمون عاليه از نظر اون هيچ كم كسري ندارم. اتفاقاً جديدا بيشتر ازم تعريف و تمجيد ميكنه البته اگه ظاهري نباشه. ولي باز هم بيشتر رعايت ميكنم.
.................................................. .................................................. ................................................
پيدا جان. ممنون كه اينقدر پخته و جامع قضيه را تحليل ميكني. در اين مورد من هم باهات موافقم. شوهرم يك بار گفت من اگر صدبار همچين بلايي را به سرت بيارم باز هم دلم آروم نميگيره. اما چكار كن كه مشاوره نميره. ديشب هم از خواهش كردم كه به خاطر خودش به يك مشاوره روانشناس و يا روانكاو بره.
.................................................. .................................................. ............................................
خانم يا آقاي ملكان.
ممنون كه وقت گذاشتيد. اميدوارم ناراحتتون نكرده باشم. اما من هميشه در مورد شوهرم با احترام پيش خانوادهام حرف زدم. اين خود شوهرمه كه با رفتارهاي تلخ و ركش عليرغم دل حساس پاك و دلسوزش پيش اونا همچين جايگاهي پيدا كرده.
در مورد مال و اموال اصلاً منو خيلي صاحب نظر در سرمايهگذاري نمي دونه. ميگه پولاتو بده من بهتر براشون تصميم ميگيرم. ولي خوب دارم روشون كار ميكنم. ظاهراً بهم قول داده كه خونه بعدي را به نام من كنه. اگه زير قولش نزنه
.................................................. .................................................. ...........................................
خانمي عزيزم، مرسي از نظري كه دادي.








علاقه مندی ها (Bookmarks)