سلام برادر عزيزم من ميخوام تجربه خودم و بگم شايد بهتر بتوني تصميم بگيري. من دقيقا وقتي بيست سالم بود تو اين شرايطي كه شما هستي قرار داشتم و سه سال با آقايي دوست بودم البته اولش قصد ازدواج نبود ولي بعدش كه خانواده من فهميدن ايشون اومد خواستگاريم خيلي سخت تونست خانوادش و راضي كنه و چندين ماه اين راضي كردن طول كشيد رابطه ما دسته كمي از رابطه شما نداشت ولي ما رابطه نداشتيم.ولي همين دوستي عميق انقدر وابستم كرده بود كه حاضر شدم با مادرش تو يه خونه زندگي كنم اصلا شرايط مالي درستي نداشت و من فقط چون دوستش داشتم حاضر شدم جلوي همه وايسم ولي هميشه با خودم فك ميكردم اگه يه روز دوستش نداشتم اين آقا ويژگي ديگه اي داره كه بخوام بازم باهاش بمونم ميديدم كه نداره ولي چون خيلي دوستش داشتم و وابستش شده بودم نميتونستم پامو از اين رابطه بكشم بيرون.يه هفته قبل از عقد همه چي به هم خورد و از نظر اون آقا ما تفاهم نداشتيم.اينو بعد سه سال فهميده بود.البته اين بهونه بود ولي چون خانواده ها كاملا مخالف بودن نتونست دووم بياره و وقتي قضيه رو جدي ديد جازد.خيلي ضربه بدي خوردم الآن كه دو سال از اون قضيه ميگذره فقط روز و شب خداروشكر ميكنم كه نشد.شما هم از بيرون رابطه رو نگاه كن از خودت بپرس اگه روزي احساسي كه الان بهش دارم نداشتم بازم دليلي واسه ادامه دارم؟انقد احساسي تصميم نگير.
اگه هرچه قدرم دوسش داشته باشي وقتي مشكلات پيش بياد(چه مالي چه خانوادگي) احساست به نفرت تبديل ميشه.در مورد حرفي كه دوستان زدن اين دليل نميشه چون اون خانم بااين آقا رابطه داشته پس متعهد نيست.
احساس اون نسبت به شما چيه؟