سلام دوستان... شرمنده که اینقدر دیر برگشتم... باور کنین اونقدر داغونم که رمقی برای اومدن و جواب دادن به سوالهای شما عزیزان نبود.....شرمنده همگی...
دوستان همسر من ۱۰ ساله اینجا زندگی میکنه... بله خانوادم هم اینجا هستن ولی توی شهر دیگه.....من اینجا واقعا تنهام... هیچ کسی رو ندارم... شوهرم اصلا اهل معاشرت نیست... از همه بدش میاد.... از نظر اون همه ایرانیهای اینجا وطن فروشن....ایشون از همه متنفرن.... حتی به همکارای من که تا حالا ندیدتشون هم فوحش میده.... و بدگویی میکنه... با اینکه من به جز خوبیه اونها چیز دیگه ای به ایشون نمیگم.... و من چقدر بیزارم از بدگویی پشت سر دیگران... مخصوصا اگه کاملا بی دلیل باشه...
من خودم ایرانی نیستم.... ولی ایران متولد شدم... و تا ۱۱ سالگی اونجا بودم... مادرم ایرانیه... و پدرم مجاهده عراقی اوایل جنگ ایران و عراق به ایران میاد...ایشون ۸ سال تمام برای ایران جنگید... و تو این راه مادر پدر و دو برادرشو از دست داد... ولی با این حال از اعتقاداتش دست نکشید.... من و خواهر برادرم بزرگتر که شدیم... به علم اینکه ایران هیچ نوع اینده ای نداشتیم پدرم تصمیم میگیره پناهنده کشوری بشه که الان داریم توش زندگی میکنیم....بدون اینکه خیانتی به ایران کرده باشه... دلیل پناهندگی ایشون هم حکم اعدامی بود که صدام براشون توی عراق صادر کرده بود.......ما حتی خونه ای که پدرم با هزار زحمت ایران خرید رو باید به نام یکی از اشناهای ایرانی مورد اعتمادمون میزدیم....چون شناسنامه نداشتیم حق خرید خونه هم نداشتیم... ورود به دانشگاه هم ممنوع! ایشون حتی پشت سره پدر من بدگویی میکنه و میگه پدرت اصلا جبهه نبوده.... چهارتا عکس که دلیل نمیشه ادم جنگیده باشه... پس چرا هیج بلایی سرش نیومده؟؟ایشون همه مارو وطن فروش و غرب زده میدونن و انگار نه انگار که اون اقامتش رو از طریق ازدواج با من تو این کشور دریافت کرد!!!!....... با اینکه من و خواهرام اینجا حجاب کاااامل داریم!
اینارو گفتم که بدونین چطور ادم بدبینیه.... از نظر من اون حتی حق اظهار نظر درمورد پدر من رو نداره چه برسه پشت سرش بدگویی کنه!!
بگذریم... اینارو گفتم که شما هم مثل همسر من فکر نکنین وطن فروش هستیم......
اشناییه ما ۶ ماه بود...و تو این ۶ ماه من موردی از ایشون ندیدم... نه خساستش رو بهمون نشون داد و نه این افکاره مریضش رو.... پرس وجو هم کردیم همه تاییدش کردن و گفتن ادم خییییییییلی مودب و سر به زیریه.... اینا هم گول ضاهرشو خورده بودن.... البته همسرم چون پدرشون ۶ سال پیش سر کنسول بودن تو این کشور تو سفارت ایران خیلی مراعات میکنه و سعی میکنه کسی نگه پسر اقای فلان اینطوریه..... وقتی ماموریت پدرشون تموم میشه ایشون سال اول دانشگاه بودن و تصمیم میگیرن همینجا ادامه تحصیل بدن و ازدواج کنن....
ما تو دانشگاه با هم اشنا شدیم و ایشون خیلی مودبانه از من خواست با اطلاع خانواده بیشتر با هم اشنا بشیم... البته شماره من رو از یکی از همکلاسیهای ایرانیم گرفته بود که بعدها فهمیدن این دوتا با هم دوست بودن!!! (بعد از ازدواج)
شدیدا خسیس شده... باورتون نمیشه ایشون کاملا حساب بانکیه من رو زیر نظر داره..و تا اینکه حقوق من میاد قسطهای وامی که گرفته با ۱۷ ردصد سود پرداخت میکنه...و جالب اینجاس اگه بابت رفت و امدم ازش پول بخوام فکر میکنه اون داره خرج من رو میده!!!!! حق خریدن هییییییییییچ چیز برای خودم رو ندارم.... !! اگه بخرم دعوا میکنه و شروع میکنه فوحش دادن که تو همه چی داری و من از ایران همه چی برات خریدم ( توجه کنین من خریدی که از ایران کردم با پول خودم بوده!... جالب اینجاس که این اقا شدییییییییییییدا پررو تشریف داره!! وقتی اعتراض کنم میگه تو گدایی و پولی به خودتون ندیدی... واسه اینه چشمت به این چندرقاز حقوقته.....فوحش میده و میگه میخوای این پولو برای خانوادت بفرستی....
چند ماه پیش تنهایی رفت ایران و لبتابی که برادرم هدیه ازدواجم برام خریده بود با خودش برد که تو راه حوصلش سر نره... وقتی برگشته بود دیدم یه لبتاب قدیمی و داغون برام اورده و میگه اونو دادم به برادرم.... اون اشغال بود این برای تو بهتره!!!! به اینکه ببخشید خر هم باشه چیزی از لبتاپ حالیش نشه حد اقل از روی ظاهر میتومه این دوتاره باهم مقایسه کنم... بازم چیزی نگفتم... گفتم شاید تو رو درواسی با برادرش گیر کرده بهتره سر این چیزای مادی گیر ندم... با اینکه من دانشجوهم و هر دفعه تحقیقی دارم باید تو دانشگاه انجام بدم چوم این لبتاپ داغووووونه!!!.....
خیلی راحت به خانوادم توهین میکنه (البته نه جلوشون).... سعی کردم جلوش وایسم... سعی کردم با مهربونی بهش بفهمونم که اونا خانواده منن و همونطور که من به خانوادت احترام میزارم توقع دارم تو هم این کارو بکنی... ولی فایده ای نداره....
بد دهنه... شدیدا بد دهنه....بخواد یه چیزیو توضیح بده حتما باید از واژه خنگ یا احمق استفاده کنه " اخه تو خنگی حالیت نمیشه باید صد بار بهت بگم" "اخه تو احمقی" شاید بگین خب حتما خنگم که میگه... ولی اینطور نیست و باور کنین من به این نتیجه رسیدم که ایشون مریضه!...
گفتین مشاور... اینجا مشاور خوبی سراغ ندارم و پولشو هم ندارم.... شاید باور نکینین... ولی ندارم ایشون هم عمراااا بابت این چیزا اینجا پول بده...
چون یکی دو باری ایجا موقع رانندگی جریمش کردن به خودش اچازه میده یه سری وسایل کوچیک از فروشگاههای اینجا برداره و پولشو نده.... ( اولین بار شدیدا با این کارش برخورد کردم و گفت قبول داره اشتباه کرده... ولی متاسفانه قبح این عمل براش ریخت و بعد از اون چندین بار بازم این کارو کرد. من نمیدونم اگه این کار حرام و غیر انسانی نیست پس چی هست؟؟؟میگه همونطوری که این کشور به من ضرر مالی میزنه من هم باید این کارو بکنم!!
خانواده مذهبی و مهربانی داره.... جلوی مردم خودش رو ادم معقدی نشون میده ولی نماز نمیخونه.....
جدیدا وقتی عصبانی میشه دیگه خیلی راحت دست بلند میکنه و میزنه......
خسته شدم... چقدر بگم اخه؟؟؟ خییییییییییلی موارد دیگه هست... از جمله ایران رفتن و کنسل کردن مراسم عروسیو..... دادو بیداد جلوی خانوادشو.........
ولی چیزی که این روزا شدیدا ازادم میده وجودشه.... از چشمم شدیدا افتاده و حتی طاقت لمساشم ندارم.... ازش بدم میاد... تا اونجایی که در توانمه سعی میکنم باهاش رابطه جنسی نداشته باشم چوم ازش بدم میاد....برام چندش اور شده.... قبلا با اینکه بازم این کارارو میکرد بازم ته دلم دوسش داشتم... ولی باور کنین الان اگه بحث ابروی خانواده و حرف مردم بعد از طلاق نبود ازش جدا میشدم.... تا حالا اینطوری ازش بدم نیومده بود....یک ماهی میشه که همیشه صحنه و نقشه کشتنشو تو سرم میکشم... و وفتی به قسمت کشتنش میرسه احساس ارامش بهم دست میده.... یه حس انتقام جویی شدییییییییییید!.... بد کینه ایم کرده!... خیلی بد!
شرمنده طولانی شد....مصتفویه عزیز... من به جز حرف زدن با ایشون کاره دیگه ای نمیتونم بکنم... متاسفانه ادم شدیدا صبوری هستم.... ولی فکر نمیکنید این حماقته نه صبوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ال بته یه مدته دیگه واقعا کاری به کارش ندارم.... از دخترای دیگه و ظاهرشون تعریف میکنه... اصلا برام مهم نیست و هیچ حس حسادتی رو درونم تحریک نمیکنه......
من از ایشون دوبار مورده خیانت دیدم اونم از طریق چت....









علاقه مندی ها (Bookmarks)