قبول که شدم هر کسی یک چیزی می گفت ...
می خواهی این همه سختی به خودت و همسرت تحمیل کنی که چه بشود؟
بهتر نبود همین جا می ماندی کنار همسر و خانه خودت؟
شوخی نیست ها! هفتصد هشتصد کیلومتر خیلی دور است ....
این همه رفت و آمد و هزینه؟ ....
طفلی همسرت ...
طفلی خواهر زاده ام ...
نرو و به همین جایی که هستی راضی باش...
و ...
گوشم پر بود از این حرف ها ...
فقط یک نفر این وسط بود که می گفت:
همه جوره هوایت را دارم ... برو!
فقط مهربانم بود ... فقط مهربانم هست ...
این روز ها که از همسر نازنینم دورم، دلتنگی امان نمی دهد، اما دل آرامم به داشتنش ....
و همه ذکر من اینکه:
سایه مهربان اش بر سرم مستدام ...
هر چیز که در جُستن آنی، آنی
مولانا
ویرایش توسط آویژه : دوشنبه 19 فروردین 92 در ساعت 22:39
علاقه مندی ها (Bookmarks)