سلام پانی جان
یه زمانایی یه اتفاقایی تو زندگیمون میفته که ما فکر میکنیم خیلی تلخن..خیلی درد دارن....دلمون رو به درد میارن....
اما شاید ظاهر قضیه این باشه اما واقیعت چیز دیگه ای هستش.
ما انسانها که از اینده و کار خدا خبر نداریم.اگر چند ساله دیگه با دو تا بچه شما رو رهای میکرد و میرفت چی؟
اینکه خدا مانع این وصلت شده حتما حکت و خیریتی در اون بوده.شاید این اقا اصلا اون چیزی نبوده که ظاهرش نشون میداده...کسی که انقدر راحت دل دیگری رو بشکنه و بره مطمئن باش ادمی نبوده که شما بخواهی یک عمر بهش اعتماد و تکیه کنی و چه بسا بعد از مدتی همین بلا رو سر اون دختر بیاره...
کسی که به خاطر هوا و هوس انقدر راحت پیمان زناشویی خودش رو میشکنه و پشت به همه چیز میکنه به نظرم آدم خطرناکیه...
نمیدونم چقدر از اون اتفاق میگذره...اما این حس شما تا مدتی طبیعیه..
اما اینو بدون بعد از مدتی به زندگی عادی برمیگردی و میبینی که همه چیز در گرو ازدواج با اون ادم نبوده.
این رو وقتی متوجه میشی که با یه نفر که واقعا خودتو بخواد و قدرت رو بدونه ازدواج کنی.
نگران نباش.همه رو نباید با یه چوب زد.
راست میگن که خدا در دلهای شکسته است.پس با دل شکسته ات دعا کن و از خدا یاری بخواه
مطمئن باش بهترین راه رو میذاره جلوی پات.
یه زمانی که حکمت کار خدا رو بفهمی شاید همون موقع بشه لحظه ای که شما از ته دل شاد بشی.
درک میکنم...حق داری ناراحت باشی و غصه بخوری و شب و روز بگی خدایا چرا من.....
من هم وقتی خیلی بهم فشار میاد و دلم میخواد به خدا شکایت کنم یاد مصیبت اهل بیت میفتم ....و میبینم اصلا مشکل من در مشکل اونها گمه....
واقعا از خودم میپرسم ایا من تحمل دارم که خاری به دست عزیزانم بره؟
اما وقتی میبینم امام حسین چطور شیرخواره 6ماهه اش رو جلوی تیغ قرار داد و جان دادنش رو توی دستاش دید....به خدا به مشکل خودم میخندم و هزار بار میگم خدایا شکرت.
توکل به خدا کن پانی جان
موفق باشی








علاقه مندی ها (Bookmarks)