سلام من دوبار تاپیک شما رو خوندم و به بعضی از حرفهایی که زدید معتقدم و سعی میکنم عمل کنم

ولی من همیشه مقصر نیستم اون حتی بعضی مواقع که کاری که میخواد انجام نشه تمام غر و دق و دلیشو سر من خالی میکنه

من میگم وقتی همسرم کم و زیاد کار میکنه چرا مدیریت نداره با بتونه خرج خودشو ماشینش دربیاد چرا باید منتظر باشه پدرش بیاد و بعد خرج ماشینو ازش بگیره این واقعا برام عذاب اوره آخه تا کی پدرش میتونه به این جور موارد کمک کنه پس همسرم چه کاره است چرا نباید یک کار ثابت داشته باشه تا بتونه خودش مشکلش حل کنه

یک روز مهمون داشتیم داشتم ظرف میستم همسرم گفت برو درست بخون من میشورم و گفت چای بخور برو گفتم نه بشور چای آوردی برای خودت برای من هم بیار باه م بخوریم
وقتی چای آورد تا گذاشت زمین مهمونمون صداش کرد که بیاد در را باز کن من ماشینم ببرم بیرون وقتی برگشت چای سرد شد فکر میکنی چه کار کرد شروع به غرغر کردن .((((..من نمیتونم یک چای داغ بخورم بهش میگم چای بخور نمی خوره میگه بعد بیار بخوریم )))))

آخه اینا چه ربطی بهم دارن من گفتم خوب میگر من مقصرم که به من غر میزنی حالا چای سرد شد میرم آب گرم میکنم فکر میکنید چی میگه (((( چرا تو بهت گفتم چای بخور نخوردی )))))

این فقط یک چیزه وقتی می بینه اشتباه گفته میاد درست کنه میندازه گردن من

بعضی روزها بهم میگه برو خونه دوستت حوصلت سر میره بعد منو میبره و میاد میاره و فکر سه روز پیش این انجام گرفته بعد حالا سر یک چیزی بحثمون میشه اولین چیزی که میگه میدونید چیه (((( چرا رفتی خونه دوستت میگم بابا خودت میگی حوصلت سر رفته برو بعدش خودت اصرار میکنی میگی برو و منو میبری و میاری پس چرا الان که هیچ ربطی به موضوع دعوا نداره داری اینو میگی )))))

واقعا از این کاراش خسته شدم

پدرم مریض بود میخواستیم ببیرم دکتر آنقدر اصرار کرد تا خودش ببره چشتون روز بد نبینه اولین چیزی که گفت همین موضوع بود

آخه دیگه چقدر

یا دوستم میاد خونه مون بهش میگم دوستم میاد اشکالی نداره با کلی ذوق و شور میگه باشه میره میوه میخوره خونه با من کمک میکنه مرتب میکنه بعد یکم از چیزی ناراحت میشه امدن دوستم به هم سرکوفت میزنه

دیگه میترسم یک کاری بهش بگم
و از طرفی سر کارش خیلی استرس دارم و واقع شرایط کاریشو دوست ندارم چون من این شغلو دوست نداشتم و نمی خواستم