ممنون گلپر عزیز از راهنمایی که کردین
با شوخی های بی مزه باید چی کار کرد؟ من آدم بی جنبه ای نیستم اما از هر شوخی خوشم نمیاد. نمی دونم چرا با اینکه ازش خواستم باهام این شوخی رو نکنه باز هم ادامه می ده، اول با خنده بهش گفتم، خودمو بی تفاوت نشون دادم، با شوخی بهش گفتم، ازش خواهش کردم، دفعه آخر دعوامون شد. یعنی نه تنها من حتی پدر و مادرم هم از این شوخی که ایشون می کنه خوششون نمیاد. اما می دونم تو خونه خودشون این شوخی خیلی هم بامزه محسوب میشه! امشب خیلی اذیت شدم، حساب کنید مدام چیزی که ازش بدتون میاد رو بشنوید. بعد هم شوخی های دیگه که همه اعصابم رو به هم ریخت نمی خواستم جلوی خونواده ام بهش چیزی بگم که بهش بر بخوره . یکی از شوخیاش این بود که داشت قلیون می کشید دودش رو سمت من می داد، منم سرفه ام گرفته بود و می گفتم سمت من فوت نکن اما ادامه می داد، چند بار با دستم صورتش رو گرفتم اون طرف که سمت من فوت نکنه... جالب اینجا بود که بهش بر خورده بود که چرا من دست زدم به صورتش و بهش بی احترامی کردم!!!!
توی اون مدت که دور هم نشسته بودیم، در عرض نیم ساعت 4 بار منو از جام بلند کرد که براش فلان چیزو بیارم و فلان کار رو بکنم، خودش هم لم داده بود قلیون می کشید. یعنی تا می نشستم تو جمع می گفت پاشو ... نمی دونم شاید همچین چیزی برای بعضی ها عادی باشه اما تو خونواده ما عادی نیست. یعنی کم پیش میاد که مردا بخوان اینطوری دستور بدن. یه طوری شده بود که همه با دیده ترحم به من نگاه می کردن!!! اما اون انگار لذت می بره که مثلا مردیش رو ثابت کنه. ( اصلا این رفتارها رو نمی تونممممممممممممم تحمللللللللللل کنمممممممممم)
وقتی تنها شدیم علت ناراحتیم رو بهش گفتم، حرفامو نصفه کاره قطع کرد و بلند شد رفت، گفتم چرا می ری من از دستت نباید ناراحت بشم؟ گفت از این به بعد تو هر کاری دوست داری بکن منم هر کاری دوست دارم می کنم.
در ضمن ایشون یه اساسنامه هم دارن که توش خانمها حق هیچ اعتراضی ندارن. باید در هر شرایطی آرامش همسرشون براشون مهم باشه. اگه در حال مرگ هم هستن نباید خاطر همسرشون رو مکدر کنن. در واقع مثل قول چراغ جادو عمل کنن...
الان خیلی ناراحتم، البته بیشتر عصبانی هستم. نمی دونم چی کار کنم احساس بدی دارم، دقیقا احساس می کنم که پدرو مادرم نگرانم شدن و احساس بدی نسبت به همسرم پیدا کردن. خودم هم بیشتر مواقع ازش دلخورم. فقط بدیها رو می بینه. هر وقت که من خسته ام می گه تو هر شب خسته ای همیشه خسته ای هیچ وقت ندیدم خسته نباشی. در صورتی که اینطور نیست ما روزها و لحظه های خیلی خوبی رو با هم داشتیم اما همه چی رو فراموش می کنه.
الان واقعا نمی دونم می تونیم با هم زندگی خوبی رو داشته باشیم یا نه. یکیمون باید کوتاه بیاد اما نه من کوتاه میام نه اون. من یه خورده فمنیستی بزرگ شدم و اون ضد فمنیستی... از این همه کشمکش خسته شدم تقریبا یه شب در میون بحث داریم یا هر شب. معمولا هم وقتایی بحثمون میشه که امکان فاصله گرفتن ازش نیست. مثلا الان پدر و مادرش مسافرتن و درست نیست تو این شرایط که تنهاس، ازش فاصله بگیرم..........
به نظرتون من انتخابم اشتباه بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)