سلام
احساس می کنم شما اصلا اراده و قدرت تصمیم گیری نداری دوست من. یه روز میای میگی دیگه میخوام جدا شم چند روز بعدش میای میگی بدون اون نمی تونم زندگی کنم دلم براش تنگ شده. تا حالا چندین بار این اتفاق توی زندگیت افتاده قهر کردی به قصد طلاق رفتی خونه بابات چند روز موندی بعدشم دلت تنگ شده دست از پا درازتر برگشتی. هیچی هم تغییر نکرده.منم دقیقا مثل تو بودم وقتی برمیگشتم شوهرم می گفت ها چی شده دوباره برگشتی! نتونستی طاقت بیاری؟ با این کار شوهرم خیلی خیلی پر رو شده بود تا اینکه پارسال برای چندمین باربهم گفت نمیخوامت فقط طلاق! من اولش یکم گریه کردم گفتم نه ولی اون هی اصرار کرد. منم بهش گفتم باشه پس توی دادگاه میبینمت. فکر کرد دارم الکی میگم یه پوزخند زد و گفت باشه برو. به هیچ وجه فکرشو نمیکرد که برم دادگاه چون می دونست خیلی بهش وابسته هستم.
منم دیگه عزممو جزم کردم و با خودم گفتم تا کی تحقیر تا کی بدبختیو آه و ناله!؟ رفتم دادگاه 1 ماه اول خیلی واسم سخت بود 5 کیلو لاغر شدم روحیم داغون بود ولی بعد 1 ماه فراموشش کردم. 6 ماه خونه بابام بودم تو این 6 ماه حتی خواستگارم پیدا کردم. بعد 6 ماه اومد دنبالم با گریه و التماس به پام افتاده بود(این واسم عقده شده بود که یه بار بعد قهر بیاد خونه بابام دنبالم همیشه خودم برمیگشتم) بهم گفت بخدا اصلا فکرشو نمیکردم که بخوای جدا شی.خلاصه برگشتم به زندگیم. تو تا کی می خوای خودتو تحقیر کنی؟ تا کی می خوای اجازه بدی شوهرت تحقیرت کنه؟ اگه برگردی خونه بازم همون آش و همون کاسه است. باید یه فکر اساسی واسه زندگیت کنی. اگه احساس می کنی که تو هم تو این رفتارهای شوهرت مقصر بودی که هیچ ولی اگه واقعا تمام تلاشتو کردی به نظر من جدا بشی بهتره. البته این نظر شخصی من بود. خودت باید تصمیم بگیری.








علاقه مندی ها (Bookmarks)