آخه مشکل هم همین جاست
من اگه بخوام به خودشون بکم که نمی تونم راستش رو بخواین خجالت می کشم به مامانم بکم چند بار سعی کردم غیر مستقیم بفهمونم که می خوام ازدواج کنم مثلا پرسیدم شما چجور آدمی رو به عنوان دامادتون قبول می کنین یا اینکه مثلا میزان تحصیلات خواستکار من چقدر براشون مهمه ولی حتی همین حرفا رو هم که گفتم مامانم یه جوری بهم نگاه کرد که یعنی باید بیخیال بشم ولی من اونو دوست دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم
در مورد اینکه شخص سومی را وسط بکشم اینکه من نمی دونم باید به کی بگم یعنی به خاله ام گفتم که من می خوام با یکی ازدواج کنم فکر هم نمی کنم مامانم راضی بشه خاله ام گفت من نمی تونم به مامانت چیزی بکم درسته که خواهرتم ولی مامانت باید خودش بفهمه که چی تو دلش دخترش می گذره اگه واقعا مادر باشه نگاه بهت بکنه می فهمه که چه مشکلی داری .
عمه ام و مادربزرکم هم که اصلا نمی تونم بهشون بگم چون اگه به عمه ام بگم می خوام ازدواج کنم از فردا پاشنه در خونمون رو می کنه واسه پسرش چند ساله که می گه من عروسشم ولی چون مامانم می گه می خواد درس بخونه و فعلا قصد ازدواج نداره اونها هم فعلا کنار کشیدن ولی به محض اینکه بفهمن من می خوام ازدواج کنم دیکه خدا آخر و عاقبت منو به خیر کنه
مادربزرگم هم افکار قدیمی داره و میگه چه دختر پررویی اومده می گه شوهر می خوام

اگرهم بخوام به دایی ام بگم اون هم می که این کارا مخصوص خانمهاست و از دستش کاری بر نمیاد .

به نظر شما اگه یه مدت تریپ افسردگی بگیرم یعنی اینکه خودمو ناراحت نشون بدم جواب می ده و چیزایی رو می فهمن