ممنونم از پاسختون
نحوه ازدواج ما اینطور بود که یکی از آشنا هامون دو خانواده رو بهم معرفی کردن.ما دو سه ماه باهم آشنا شدیم و بعد عقد کردیم.
گرچه باز هم به خاطر عجله ایشون ،شرایط رو طوری پیش آورد که مجبور شدیم زود عقد کنیم.(به خاطر اینکه بتونیم انتقالی دانشگاه من رو به تهران بگیریم تا نزدیک هم باشیم.به من قول داد عقد کنیم -از شروط انتقال ازدواج بعد از قبولی بود-و به هر قیمتی باشه اینکارو میکنه.ولی بعدش فقط یه تلاش کوچکی کرد و بی خیال شد)
شاید اگه زود عقد نکرده بودیم شرایطم الان اینطوری نبود...
درست از فردای عقد من ازش نا امید شدم.در طول نامزدی هم رفتارش نوسان داشت.خوب و بد میشد.
هیچوقت نمیگم دوستم نداره.فقط بلد نیست مثل یه مرد انتظارات بک زن رو برآورد کنه!
نکات مثبتش باهوشی و پشتکارش بود.اینکه رو پای خودش واستاده بود و تو 28 سالگی خونه و ماشین داشت.اعتماد به نفس،خونگرم و برخورد اجتماعی تقریبا خوب...کلا فکر میکردم به هم میخوریم...سعی کرده بودم با چشم باز انتخابش کنم.
الان من 27 سالمه و ایشون 30
تو این دو سال چندین بار سر مسائل بیخودی حتی جلو پدر و مادرم سرم داد کشیده که چند مورد شدیدا باهاش برخورد کردم.الان سعی میکنه این رفتارش رو کنترل کنه و بهتر شده.
به خاطر بی حواسیش ماشین رو میکوبه تیر چراغ،سرم داد میزنه که تقصیر تو بود.موقع رانندگی با موبایل صحبت میکنه و جریمه میشه ،داد میزنه سرم که تقصیر تو بود...من تو این موقعیت ها هاج و واج میمونم که این چه رفتاری هست که یه آدم میتونه نشون بده!!!!
کلا اگه اشتباهی بکنه یا اتفاق بدی بیافته در جا میندازه تقصیر دیگرون.یعنی زود قضاوت کردن!
من چه انتظاری ازش دارم؟
دوست دارم تو زندگی مشترک مثل یه مرد رفتار کنه.چشماشو باز کنه و به زندگی نگاه کنه.
من زیاد کتابهای روانشناسی میخونم،سخنرانی گوش میدم تا در مقابل شوهرم رفتار درستی داشته باشم.
اینو چندین بار به ایشون هم پیشنهاد کردم.ولی همیشه پشت گوش میندازه...گرچه من چندین بار به خاطر مشکلاتمون باهاش صحبت کردم.حتی یک بار پیش مشاور هم رفتیم.خیلی کم فرق کرده.من همیشه روی خوش بهش نشون دادم.واسه همین خیال کرده دیگه مشکلی باهاش ندارم
من کلا آدم خلاق و هنرمندی هستم.نقاشی،کارهای دستی هنری،آشپزی خوب و تزیینات جالب تو خونه...ولی دریغ از اینکه بخواد از کارام تعریف کنه.
مثلا چیزی درست میکنم یا نقاشیمو بهش نشون میدم،برمیگرده میگه اگه اینو از بیرون بخری چند میخری؟؟!!!
یعنی یه همچین نگرشی داره..
بالاخره منم آدمم.نیاز دارم ازم تعریف بشه،به کارام بها داده بشه....اینا دهمه تو روحیه ام تاثیر میذاره...
هیچ وقت به علایق من بها نمیده.کاری رو فقط به خاطر خود من انجام نمیده.اگه خودش دلش بخواد انجام میده
واسه همین میگم خود خواهه!
در مورد مراسمها هم اگه بگم که خیلی طولانی میشه.واقعا هر دفعه طوری تو ذوقم زده که تصمیم گرفتم آخرین بارم باشه که براش تولد یا کادوی ولنتاین یا سالگرد میگیرم...
هر چقدر بگم بازم کم گفتم
بازم میگین عجولم؟؟آخه باید چه کار کنم باهاش؟انرژی اینکه تربیتش کنم رو ندارم.دوست دارم زندگی کنم!
در مورد اینکه آیا اون ازم راضی هست یا نه؟؟
چندین بار که مشکلاتم رو باهاش مطرح کردم این سوال رو ازش پرسیدم.
ولی هر بار گفته نه!مشکلی با من نداره.حرفهای من رو هم قبول کرده و سعی کرده اصلاحشون کنه.
ولی زیاد موفق نبوده.
کاش یه انتظاراتی ازم داشت تا منم تلاش میکردم انتظاراتشو برآورد کنم و خوشحالش کنم.
ازم ایراد هم نمیگره.فقط اگه مشکلی پیش بیاد از نظرش تقصیر و کوتاهی از من بوده!![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)