سلام آقای بی وجدان
ناراحت شدم از پایان غم انگیز ماجراتون
هم واسه شما وهم واسه همسرتون آرزوی خوشبختی وسعادت میکنم
لطفا ازش حلالیت بگیرین و از دلش دربیارین تا از عذاب وجدان احتمالی در آینده درامان باشین
روز اولی که تاپیک شماروخوندم حدودا اوایل دیماه بود ناخودآگاه اشکام سرازیرشد یه ساعتی گریه کردم فک میکردم شوهر منم همچین احساسی به من داره ازاینکه کم باهام صحبت میکردناراحت بودم ازش خواستم مشکلش رو بهم بگه حتی گفتم اگ منو نمیخای از سرراهت میرم کنار ولی اون ابراز محبت کرد گفت نه یه مقدارمشکل مالی دارم ذهنم درگیره
چندروزپیش تماس گرفت واسه خداحافظی میخاست بره مسافرت اونم تنهاااااااااااا
منم مخالفت نکردم باخودم گفتم اون داره میره باخودش خلوت کنه دوس داشتم آب وهوایی عوض کنه
زیاد باهاش تماس نگرفتم تادلش تنگ شه یه شب زنگ زدگفت واست فلان سوغاتی روگرفتم منم گفتم عزیزم آجی ها ومامانت فراموش نکنی ازت انتظار دارن نمیدونین چققققققققققققد ازاین حرفم متعجب شده بودوخوشحال
وقتی از مسافرت برگشت روحیش عالی بود از این رو به اون رو شده بود اینقدر تحویلم گرفت که خودمم تعجب میکردم
شوهر نازنینم درگیر مقدمات ازدواجمون بوده بامشکل مالی مواجه شده رفته بود تولاک خودش منم ازهمه جا بیخبر هی بهش گیر میدادم








علاقه مندی ها (Bookmarks)