امروز بی اندازه دلتنگم بیشتر از 36 روز رفت بی انکه خبری ازش داشته باشم
36 روز گذشت و...
با این همه دلتنگی چیکار کنم؟
امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم
شاعر می شوم
پیراهن غصه هایم را به تن میکنم
و می نویسم
از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم
خاموش مانده اند
و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت ، آنها
مرا ترک گفته اند .
شاعر می شوم به اندازه ای
که رنگ چشمان تورا در قاب نوشته هایم
جای دهم و به آنها بگویم
امروز بی قرار تر از همیشه ام .
شاعر می شوم به اندازه ای
که لبخند تورا روی نوشته ها یم بیابم
و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم
خوشحالند و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.
از تمام غم های که
پیچک وار دیواره قلبم را
مچاله کرده اند
درمی بابم که
شاعران بی قرارند.
بی قرارو محزون.
درست مثل نی
و آن شاپرکی که دیروز
پیرزن تنهای قصه ها میگفت.
شاعران تنهایند.
این راامروز از باورهای فردا های گذشته
دانستم
از چشمان بی فروغشان که
در فردا خشکید.
پس من هم شاعرم.
از همان روزی که خانه خاکی را
بر گل ها و سنجاقک های روی زمین
ترجیح دادی.
از همان روزی که چشم هایت را
بستی و میهمان خاک های سرد گشتی.
آری من از همان روزی که
رخت بر بستی شاعر شدم.
و همه این ها یک بهانه دارد .
بهانه من رفتن توست.
تو مرا خیلی زود شاعر کردی ! خیلی زود
اشتباه همین جاستنوشته اصلی توسط رویای صداقت
پس مادر ها از کجا می فهمن هر گریه کودک برای چیه؟
بچه ها مثل من که صاف و زلال هستن که راحت تر میشه فکرشونو خوند تا بزرگسال ها (پر از نیرنگ و فریب)
بلهههههههههه بلهههههههههه











علاقه مندی ها (Bookmarks)