اگه پدرتون تحقیق کرده و اهمیت می داده پس دوستتون داشته و داره.
بهش اعتماد کنین. حتی اگه اخم و تخم و دعوا کرد. اون شما رو از پاره تن خودش می دونه.
بهرحال شما از من بهتری که چون می خواستم فقط یه کاری کرده باشم ازدواج کردم و حالا مث ... پشیمونم.
تشکرشده 1,605 در 532 پست
اگه پدرتون تحقیق کرده و اهمیت می داده پس دوستتون داشته و داره.
بهش اعتماد کنین. حتی اگه اخم و تخم و دعوا کرد. اون شما رو از پاره تن خودش می دونه.
بهرحال شما از من بهتری که چون می خواستم فقط یه کاری کرده باشم ازدواج کردم و حالا مث ... پشیمونم.
ارزو ایمانی (شنبه 07 بهمن 91)
تشکرشده 358 در 180 پست
سلام سارا جان خواهر خوبم شما الآن عصباني هستي و تصميم گرفتن تو عصبانيت خوب نيست تا حالا با پدرو مادرت راجبه شرايطت حرف زدي؟ الآن پيش همسرت هستي يا رفتي خونه پدرت؟
دوست خوبم من ميدونم كه حق باتو هستش و تواين زندگي خيلي سختي كشيدي ولي طلاق بايد آخرين راه باشه تا بعدها كه به عقب نگاه كردي نگي كاري بود و من نكردم.فكر ميكني اشتباهات خودت چي هست؟واقعا همه چيز براي شوهرت بودي و اون رفته سمت كس ديگه؟به اين سوالا صادقانه جواب بده اگه نخواستي به ما بدي به خودت بده.
saharjavid (شنبه 07 بهمن 91)
تشکرشده 18 در 13 پست
saharjavid جان می دونی این شرایطو من از خیلی وقت پیش داشتم و تحمل می کردم ولی وقتی پای یه نفر دیگه در میونه ، دیگه نمی خوام با چنین کسی زیر یه سقف باشم، من خیلی شوهرمو دوست داشتم، ولی الان نه، اشتباه من این بود که خبلی رو دادم، خیلی محبت بهش کردم ، خودمو کوچیک کردم، وقتی کتکم می زد، اون بدتر قهر می کرد، من گذشت می کردم
3 ماهه حامله بودم که تو بدترین شرایط ویارم کتکم زد ، هلم داد طوریکه بچه سقط شد، حتی نذاشت مامانم بیاد ازم مراقبت کنه
باورتون نمیشه وقتی عصبی میشه هیچ کس جلو دارش نمی تونه بشه، و تا حد مرگ میزنتت، طوریکه بعد کتکاش بی حس می شم
درسته طلاق آخرین راهه، ولی من خیلی سعی کردم درستش کنم، باورتون نمیشه من حتی لباس عروس تنم نکردم، حتی طلا نخواستم ازش، ولی دوست داشتم زندگی موفقی داشته باشم، منی که دانشجوی نمونه دانشگاه بودم، الان وضعیتم اینه
چون خواستم آدمه خوبی باشم
شرایطمو پدرم می دونه و راضیه به طلاقم چون باهاش نشسته صحبت کرده، ولی حل نشده، الان خونه خودمون هستم، من خیلی شرمم میومد حتی داد بزنم، صدامو براش بلند کنم ، از اینکه خوب بودم متنفرم
تشکرشده 358 در 180 پست
سارا جان خوب بودنت و قبول دارم ولي براي مرد نبايد خيلي خوب باشي نبايد از چيزهايي كه ميخواي چشم پوشي كني ميدونم دوستش داشتي ولي اشتباه ما خانم ها همينه كه وقتي عاشق ميشيم ديگه خودمون و يادمون ميره.من بارفتن به خونه پدرت موافق نيستم ولي اگه مطمئني پاي كس ديگه درميونه با پدرت اساسي صحبت كن و خودت درخواست طلاق نده كه محبور بشي از حق و حقوقت هم بگذري.عزيزم تو يه بار رو پايه احساس و عجولانه تصميم گرفتي اين دفعه باعقل و منطق و سر حوصله و صبر تصميم بگير تا باز از تصميمت پشيمون نشي.حتما حتما پيش روانشناس برو يه روانشناس خوب كه روحت ترميم بشه بااين اتفاق هايي كه برات افتاده روحت آسيب ديده احتياج به ترميم داره.
saharjavid (شنبه 07 بهمن 91)
تشکرشده 18 در 13 پست
آره عزیزم خودمم احساس می کنم روحم تو عذابه همش کابوس می بینم، همش کارم شده گریه، به خودم باید بیام ، خودمو یادم رفته
نه این دفعه خیلی بهش فکر کردم، کاری نمی کنم که پشیمون بشم، پدرم خیلی دوسم داره، و همیشه هم میگه به تحصیلاتت ادامه بده ، همیشه حامیم بوده، با اینکه خودم کار می کنم، ولی حقوقم دست خودم نیست، پدرم حمایت مالیم میکنه
خیلی ممنون که به دردو دلم گوش می دین
تشکرشده 1,605 در 532 پست
چرا حقوقت دست خودت نیست؟ یعنی چی؟
" باورتون نمیشه وقتی عصبی میشه هیچ کس جلو دارش نمی تونه بشه، و تا حد مرگ میزنتت، طوریکه بعد کتکاش بی حس می شم. "
چرا چرا چرا چرا چرا صبر کردی که اینطوری کنه؟
چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ چچچرااااااااااااااااااااا اااااااااا ؟؟؟؟؟
برو به یه روانپزشک بگو بهت بگه چطوری باید مواظب خودت باشی! چطوری باید خودت رو دوست داشته باشی!
منم شوهرم رو پر رو کردم. من و خیلی زن های دیگه هم خودمون رو یادمون می ره. ولی نه به این شدت دختر خوب!
ارزو ایمانی (یکشنبه 08 بهمن 91)
تشکرشده 358 در 180 پست
سارا جان حمايت پدرت خيلي ميتونه الان به دردت بخوره.باهاش صحبت كن مطمئن باش هيچ كس تو دنيا به اندازه پدر و مادر آدم و دوست نداره.روانشناس و يادت نره تو بايد دوباره خودت بسازي چه با شوهرت چه بي شوهرت روح سالمي داشته باشي انقدرم گريه نكن خدايي نكرده چشمات كيست اشكي مياره به فكر خودت باش.
تاپيك زير رو بخون ميتونه كمكت كنه:
http://www.hamdardi.net/thread-20401.html
saharjavid (یکشنبه 08 بهمن 91)
تشکرشده 18 در 13 پست
saharjavid: باشه عزیرم خیلی آروم شدم، ممنون که کمکم می کنید![]()
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
کاش محکم تر از این حرفها باشی
شرایطت خیلی بده ولی نذار این مشکلات بشکنتت طوری که دیگه نتونی از جات پا شی
خانوم ،خانوما تو همون دختر نمونه و درس خون دانشگاه هستی ولی شرایط زندگیت عوض شده همون جور که اون موقع موفق بودی الانم باید باشی و اگر تو مشکلاتم تونستی شاگرد اول باشی اونوقت میشه گفت که سارا شاگرد اوله
سارا جان اول اینکه محکم باش و روی اهداف زندگیت متمرکز باش ،دختر خوب زندگی که به آخر نرسیده هنوز در جریان و فرصت ها باقی است پس خودتو نباز یه برنامه برای خودت و زندگیت بریز و فکر کن که با همسرت و یا بدون اون باید به اهدافت برسی
دیگه گریه و زاری بسته به اندازه کافی اذیت شدی نذار که اذیتت کنه
بعدم با همسرت صحبت کن و بگو چه تصمیمی داری خیلی آروم
از پدرت کمک بگیر و سعی کن بهش تکیه کنی و ازش آرامش بگیری
می دونم تا زمانی که جای کسی نباشی نمی تونی درکش کنی ولی منطق میگه که سارا باید توی این سختی ها محکم ترین باشه
eghlima (یکشنبه 08 بهمن 91)
تشکرشده 18 در 13 پست
eghlima جان خیلی ممنون، نمی دونم تصمیم برا طلاق درسته یا نه، ولی اینو می دونم که شرایطم از اینه که هست بهتر میشه ، چون باور کنید من به طلاق عاطفی رسیدم
حتی دوست ندارم با شوهرم رابطه جنسی داشته باشم، همه ی کارایی که کرده و بدی هایی که کرده جلو چشم میاد، من خودمو میشناسم چون ارادم برای انجام یه کاری خیلی زیاده و هر کاریو بخوام می تونم به نتیجه برسونم ولی تو تغییر شوهرم نتونستم موفق باشم ، نتونستم درستش کنم، با اینکه از مشاورین زیادی کمک خواستم ولی حل نشد
می دونین از عاقبت طلاق می ترسم، تو جامعه با یه دیده دیگه ای بهم نگا کنن، من حساسم زود می شکنم، برا همین مردد بودم در انجامش
با شوهرم خیلی صحبت کردم وقتی سر مسائل جرئی کتکم می زنه و تا حدی که کبودیش تا یه ماه می مونه نمی خوام دیگه به خودم بد کنم، اون همیشه قول می ده درست شه ولی بعد یه هفته میشه همونی که بود
می دونین من ذره ای از اون چیزی که اینجا برام پیش اومده رو بهتون گفتم ، چون نمی خوام ناراحتتون کنم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)