ممنون سلنا جوننوشته اصلی توسط سلنا
میدونی تو این شهر کوفتی چیزی که مثه نقل و نبات ریخته تریاکه...باورت میشه اینجا زنا یا بچه ها هم که سرما میخورن یا یه جاشون درد میگیره سریع میرن سمت دود و دم تریاک...خیلی خیلی واسشون عادیه این مساله
فکر نمیکنم معتاد باشه ولی میدونم همشون از دم تفریحی میکشن
واسه دوس دختر بازیشم یکم امید دارم که از سرش بیفته دیگه کارش از دستم برنمیاد...اینقدر این قضیه لوث شده که دیگه واسه خودمم عادی شده
راضیم بریم اصفهان هر غلطی دلش خواست بکنه منم اونجا با وجود خانواده و دوستام سر خودمو گرم میکنم...چون فعلا شرایطم برای جدا شدن اصلا خوب نیست
سلنا جون خب اون رفیق بازه ...خونه هم که در اختیارش نباشه رفیق بازیش به راهه...مگه میشه من همیشه نگهبانی خونه رو بدم به خاطر اینکه اون رفیق بازی نکنه و کسی رو خونه نیاره؟ چقدر تنهایی بکشم؟ یعنی ماهی 1 بار هم نتونم بیام شهر و مامان بابامو ببینم؟
آره اینجا خیلی بهش خوش میگذره دیگه و تنها کسی که عذاب میکشه منم
وقتی خونه ام یه جود وقتیم میرم اصفهان یه جور عذاب میکشم
شیطونه میگه بذارم برم خونه ی بابام بگم اگه منو میخوای بیا اصفهان خونه بگیر زندگی کنیم نمیخوای هم ما رو به خیر شما رو به سلامت
خسته شدم بخدا
سحر جون اسم من مرهمه...مرسی عزیزمنوشته اصلی توسط saharjavid
آره درست میگی از وقتی ازدواج کردم خیلی عقایدم تغییر میکنه...اما من به خاطر عقیده ی شوهرم چادر سرم نکردم فقط یه مثال از حرفای اونو گفتم
متاسفانه شوهرم اصلا اهل مشورت با کسی نیست فقط خونوادش و داداشاش خوب بلدن تو گوشش ورد بخونن...البته واسه همه یه گوشش دره یکی دروازه...میگه خب ولی کار خودشو میکنه
میدونی من خام شدم...شوهرم کلی در باغ سبز بهم نشون داد...میگفت بیایم اینجا هفته ای یک بار میارمت اصفهان. ماشین میدم دستت که واسه خودت هروقت دلت خواست بری بگردی...اما اینا که هیچی همون توجهی رو که قبلا داشت رو هم ازم دریغ کرد
من گیج میزنم تو خودم...حتی میترسم برم خونه ی بابام و بگم الا بلا باید بیای اصفهان زندگی کنیم و اون نیاد و بعد من پشیمون بشم...چون اصلا دوس ندارم خونه ی بابام باشم
اما زندگی توی این شهرم داره دیوونم میکنه









علاقه مندی ها (Bookmarks)