نقل قول نوشته اصلی توسط سلنا
دركت ميكنم عزيزم و غير از تفريح چند تا موضوع يا مشكل توي زندگيت خيلي مهم كه اول به فكر رفع اونا باش چون خيلي مهم هستن.
1:مطمعن شو كه شوهرت اعتياد داره يا نه؟
2:موضوع sms ها و دوست دختراش خيلي جدي بگير؟
درست جدايي اصلا خوب نيست ، ولي اول و آخر خود تو تصميم گيرنده هستي ببين اگه اصلاح نشه ميتوني 50 سال ديگه هم اين شرايط تحمل كني،آخ مگه ما ها چند بار به سن جوونيمون برميگرديم الان بهترين سالاي عمرمون و بايد ازش استفاده كنيم اينطوري كه عمرمون تباه بشه.
تلاشت بكن تا قبل از بچه دار شدنتون مشكلاي بينتون حل كنيد و انشاالله اين اتفاق بيفته.
واينكه خونه رو تنها نذار كه وقتي نيستي دوستاش بياره شايد چون وقتي شما نيستيد تنهايي بهش خوش ميگذره دوست نداره بياد شهرتون اين شرايط از دست ميده.
ممنون سلنا جون
میدونی تو این شهر کوفتی چیزی که مثه نقل و نبات ریخته تریاکه...باورت میشه اینجا زنا یا بچه ها هم که سرما میخورن یا یه جاشون درد میگیره سریع میرن سمت دود و دم تریاک...خیلی خیلی واسشون عادیه این مساله
فکر نمیکنم معتاد باشه ولی میدونم همشون از دم تفریحی میکشن

واسه دوس دختر بازیشم یکم امید دارم که از سرش بیفته دیگه کارش از دستم برنمیاد...اینقدر این قضیه لوث شده که دیگه واسه خودمم عادی شده

راضیم بریم اصفهان هر غلطی دلش خواست بکنه منم اونجا با وجود خانواده و دوستام سر خودمو گرم میکنم...چون فعلا شرایطم برای جدا شدن اصلا خوب نیست

سلنا جون خب اون رفیق بازه ...خونه هم که در اختیارش نباشه رفیق بازیش به راهه...مگه میشه من همیشه نگهبانی خونه رو بدم به خاطر اینکه اون رفیق بازی نکنه و کسی رو خونه نیاره؟ چقدر تنهایی بکشم؟ یعنی ماهی 1 بار هم نتونم بیام شهر و مامان بابامو ببینم؟

آره اینجا خیلی بهش خوش میگذره دیگه و تنها کسی که عذاب میکشه منم
وقتی خونه ام یه جود وقتیم میرم اصفهان یه جور عذاب میکشم
شیطونه میگه بذارم برم خونه ی بابام بگم اگه منو میخوای بیا اصفهان خونه بگیر زندگی کنیم نمیخوای هم ما رو به خیر شما رو به سلامت
خسته شدم بخدا

نقل قول نوشته اصلی توسط saharjavid
مهرو من با حرفاي she عزيز موافقم منظور من از مديريت مالي هميني بود كه ايشون گفت راجبه اينكه از هيچ كسي حرف شنوي نداره هم منظورم اين بود كه مرد بايد اين جوري باشه ولي بايد به حرفاي همسرش توجه كنه و بااون مشورت كنه نه ازهمه حرف شنوي داشته باشه به جز خانومش.
مهرو جان يه اشكالي كه شما داري اينكه خودت و مطابق اون چيزي كه همسرت ميخواد درمياري بدون اينكه خودت اونو خواسته باشي مثلا چادر يه روز كه اون ميگه خوبه ميگي باشه ميذاري يه روز كه ميگه خوب نيست برميداري
راجبه محل زندگي حرفاي همسرت و خانوادش فايده نداره بايد خودت به اين باور ميرسيدي كه خونه ت هرجايي كه باشه مهم نيست آرامش تو اون خونه مهمه ولي چون باز فقط با نظرات اونا رفتار كردي نتونستي خودت بپذيري.
راجبه احساست طرز نگاهت به زندگي رفتارت خودت تصميم بگير و با حرف هركس تغيير رنگ نده بذار تصميمات براساس فكرو منطق باشه تا حرف هيچ كسي نتونه راضيت كنه يا ناراضيت كنه.
سحر جون اسم من مرهمه...مرسی عزیزم
آره درست میگی از وقتی ازدواج کردم خیلی عقایدم تغییر میکنه...اما من به خاطر عقیده ی شوهرم چادر سرم نکردم فقط یه مثال از حرفای اونو گفتم
متاسفانه شوهرم اصلا اهل مشورت با کسی نیست فقط خونوادش و داداشاش خوب بلدن تو گوشش ورد بخونن...البته واسه همه یه گوشش دره یکی دروازه...میگه خب ولی کار خودشو میکنه

میدونی من خام شدم...شوهرم کلی در باغ سبز بهم نشون داد...میگفت بیایم اینجا هفته ای یک بار میارمت اصفهان. ماشین میدم دستت که واسه خودت هروقت دلت خواست بری بگردی...اما اینا که هیچی همون توجهی رو که قبلا داشت رو هم ازم دریغ کرد

من گیج میزنم تو خودم...حتی میترسم برم خونه ی بابام و بگم الا بلا باید بیای اصفهان زندگی کنیم و اون نیاد و بعد من پشیمون بشم...چون اصلا دوس ندارم خونه ی بابام باشم

اما زندگی توی این شهرم داره دیوونم میکنه