[size=small]ازدست خودم خيلي ناراحتم
حس ميكنم يه خونه اي روساختم ولي الان همش بادست خودم نابودكردم
يه مدتيه حس ميكنم يه بغضي توگلومه...همش توگذشته سيرميكنم حتي گذشته اي كه اون توش نبود...مثلا8سال پيش رويادم ميفته وهمش حسرت ميخورم وميگم من چقدراون موقع خوشبخت بودم...
چندهفته پيش يكي ازشماره هاش همينطورگرفتم ديدم روشنه...دلم هري ريخت وزودي قطع كردم فرداش تماس گرفت وقتي صدام شنيد گفت سلام خانم خانوما خوبي؟؟؟چه خبرچيكارميكني؟خلاصه باهم احوال پرسي كردم وبعدازش معذرت خواهي كردم گفتم ببخشيد كه يه دفعه تماس گرفتم چون اصلاانتظارنداشتم شمارت روشن باشه وهميشه خاموش باشه...گفت كه دلتنگت شدم...چيكارميكني؟بهش گفتم اززندگي متاهليت چه خبر؟خوش ميگذره؟گفت اگه توبودي بيشترخوش ميگذشت بهش گفتم چطورمگه؟گفت زنم خوبه ولي راستش بخواي اون احساسي كه بهت داشتم به اون خيلي كم دارم...وفكرش نميكردم كه اينطوربشم...خيلي وقتهاشده دلتنگت ميشم ولي وجودزنم مانع ميشه كه باخودم خلوت كنم وتنهاباشم...الان كه واردزندگي شدم جات روخيلي خالي ميبينم وميگفتم كاشكي توجاي اون بودي...بهش گفتم توخودت ميخواستي كه اينجوربشه...وگفت حسرت ازدواج كردن باتودارم...بعدش گفت زنم حاملس...وجريان توروميدونه...ميخواي باش صحبت كني؟ وگوشي روبهش دادوباش صحبت كردم....واززندگي خودش ومحمدبرام تعريف كردوبعضي حرفاش دلم شكوند
بعدازاون موقع اعصابم بهم ريخت وازخودم بدم اومدكه چراشيطون گولم زدوشمارش گرفتم.......گرفتم خطم عوض كردم كه زنگ نزنه
ولي ازاون موقع تاالان ميگم چرااينطورشد چراماجداشديم بباينكه ادامه دادن بااون وازدواج كردن بااون ميدونستم باش خوشبخت نميشدم ولي بازم درحال حسرت خوردن هستم
حالاخلاصه بگم من
1_باتمام اين دگرگوني هاي زندگي قبليم كناراومدم وباوركردم كه زندگي جديدي داره وميخوادپدربشه اين يعني ديگه هيچ جايي برامن نيست وباهرحركت من ممكنه زندگيش به خطربيفته ومن ازاين خيلي ميترسم
2_هرموقع محمدبه فكرم ميرسه زودجهت فكرم عوض ميكنم وچيزايي كه من ممكنه ياداون بندازه اجتناب كردم ولي ميدونيد نهايتش چي شده نهايتش انباشته شدن يه بغض سنگين توسينم كه هريه مدت بايه چيزي خاليش ميكنم مثلا ديشب اينقدراين بغض سنگيني كرد كه دعاي كميل گذاشتم وهق هق گريه كردم كه واقعاهم سبك شدم
3_اينقدراحساس تنهايي ودلتنگي ميكنم كه هركاري بكنم درت نميشه مثلا گفتم اگه چندوروزبرم خونه عموم بمونم ممكنه حال وهواعوض بشه ويه چندروزي به باغشون رفتم واونجاموندم ولي بازاحساس ميكنم خيلي اين ومدنم الكي بود وبي مزس وروحيم بدترشد يه نوع احساس سردرگمي دارم بعضي وقتهانميدونم من چي ميخوام يه ساعت گريه ميكنم يه ساعت ميخندم وشادم يه ساعت ميگم كاشكي متاهل بودم يه ساعت ميگم خداروشكرمجردم......يه روزميگم محمدهنوزفراموش نكردم وهنوزدوستش دارم ويه روزميگم احساسم بهش ديگه تموم شده....بعضي وقتها خيلي زندگي برام سخت ميشه وكشش به هيچي نميتونم پيداكنم.....غذاخوردن وحموم كردن برام سخت ميشن چه برسه به كاراي ديگه
چيزي كه خيلي اعصابم خورد كرده موقعي كه محمد بام تموم كرد ورفت...به طور كامل عادت ماهيانه ام قطع شد يعني6ماه گذشت ولي دوره سراغم نمي اومد آزمايش دادم وپيش دكتررفتم گفت بخاطرفشارروحي كه بهت واردشده وبرام قرص تجويزكرد ولي متاسفانه قرصهايي كه ميخوردم عوارض داشتن مثل تهوع شديد درشب وافسردگي..بادكترم كه درميان گذاشتم گفت كه قرصهاروكناربزار...كنارگذاشØ ªم ولي بازبه حالت قبل برگشتم والان باگذشت5ماه دوره سراغم نيومد...حس ميكنم ديگه خوب نميشم سراغ هردكتري كه رفتم اون قرصها روبرام تجويزكرد(ال دي وديان)وقتي بهشون ميگم كه من به ايناحساس هستم بهم گفتن تنهاراه چارت همينه...وبايدتحمل كني...دواي عطاري خوردم ولي بازفايده نداشت...خيلي ازاين وضع ناراحتم...وديگه دنبالش نرفتم وگفتم بزارهرعيبي داشته باشم بشه...اين مشكل به مادرم نگفتم...به نظرتون اگه پيگيرش نشم وجدي دنبالش نرم ممكنه من درآينده برام مشكلي پيش بياد؟[/size]








علاقه مندی ها (Bookmarks)