سلام یلدا جان....
عزیزم من این پستو میزنم بابت همدردی چون خودم تقریبا شرایط مشابهی داشتم
من به قصد ازدواج با یه پسری دوست بودم ولی میدونی اونقدر توی زندگیش بدبختی آورد و کارش جور نشد و افسرده و دپرس بود، اونقدر توی این یک و نیم سالی که باهاش بودم غصه کشیدم که نگو. مثل شما شاد دیدنش شده بود برام مثل یه آرزو
دیگه خسته شده بودم از اینهمه بدبیاری، از اینهمه انرژی منفی، از اینهمه افسردگی.... منم خیلی دوستش داشتم.... هنوزم با اینهمه خستگی میخواستم ادامه بدم ولی خب اون بهم گفت شرایطش جور نمیشه و برم دنبال سرنوشتم... وقتی که کامل ازش نا امید شدم.... شخصی دیگه اومد توی زندگیم.... شاید کم شاید دو هفته ..... ولی تو ی این دو هفته اونقدر شادی و خوشحالی داشتم که حالا که اون دوباره برگشته با شرایط جور شده ، با حقوق خوب، با خونه، با خانواده، با عشق فراوون ..... ولی من دیگه نمیتونم اونو انتخاب اولم بگذارم با اینکه دوستش داشتم و هنوزم دارم ولی برای خودمم سواله که چطور دیگه انتخاب اولم نیست و چطور یک و نیم سال عشق رو با دو هفته عوض میکنم؟؟؟
نمیدونم فقط خواستم بگم درکت میکنم و میفهمم چی میگی
من اونقدر از رابطه قبلیم خسته ام که اصلا و ابدا دیگه تحمل هیچ سختی دیگه توی رابطه جدیدم ندارم
شاید به خاطر شخصیتی که فرد جدید داره به خاطر انرژی مثبتش به خاطر امید به آیندش، به خاطر محبت بی دریغش به خاطر فداکاریش به خاطر شاد بودنش انتخابش کردم چون اینا واقعا چیزهایی بود که من توی زندگیم نداشتم.
عزیزم فکر کنم به یه استراحت توپ احتیاج داری، به شادی و خوشحالی و ورزش، اینکه دوباره تو زندگیت انرژی مثبت بگیری و از غم دور بشی
برات آرزوی موفقی دارم گلم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)