نمی دونم تصمیمم درست بود یا نه . اما اینو مطمئنم که برای انتخاب همسر باید قطعی مطمئن بشی. با شک نمیشه وارد شد. من که نتونستم. وقتی اون خوشحال بود و تعریف می کرد و می خندید ، اما من با خودم فکر می کردم چقدر بی مزه ست ، حرفاش که خنده دار نیست ! و بهش بی محلی می کردم. هم خودم عذاب می کشیدم ، هم اون . نمی تونستم پایه رو بذارم رو احساسی که شاید به وجود نمی اومد. اون وقت یه عمر با چی زندگی می کردم. آدم هم نیاز داره محبت کنه ، هم نیاز داره محبت ببینه . من نمی تونستم محبت کنم. به صرف دلسوزی و ترحم و عقل هم نتونستم تصمیم بگیرم. به قول خودت بعضی ها هم هستن که آدم دوسشون داره ، اما عاقلانه نیست. عشق و احساس باید با هم همراه باشن. اگه یکیش نبود بدون یه پای قضیه می لنگه . همونطور که اون انتخاب ها عاقلانه نبودن و ازشون گذشتی ،اگه این هم عاشقانه نیست باید ازش گذشت
خانمی نگفتی چرا از دستش حرص می خوردی و این چیزا ؟ درباره رابطه ت بیشتر توضیح بده . چرا فقط دو بار حضوری رفتی بیرون ؟ شاید اگه بیشتر می رفتی می دیدی علاقه داری بهش . از کدوم رفتاراش بدت می اومد؟ آیا ارتباطتون بیشتر تلفنی بود ؟ اینارو بیشتر توضیح بده








علاقه مندی ها (Bookmarks)