تسلیم خدای عزیز
الهی قربون دلت برم. به خدا وقتی نوشته هاتو میخونم انگار که حرف دل خودمه اشکام سرازیر میشه
این فقدان خیلی عذابم می ده
یاد نقشه های که برای تک تک مراحل زندگیمون کشیدیمو ناتموم موند
خواهر خوبم من از تو هم جلوتر بودم 5 سال تو خونه خودم یه زندگی مستقل داشتم و حالا باز شدم دختر خونه بابام ولی من دیگه اون دختر سابق نیستم که .تو قلبم یه زخم بزرگ دارم. اینو نمیگم که فکر کنی شرایط تو خوبه و مال من بدتر .نه هر کدوم از ما واسه آیندمون هزارتا نقشه داشتیم که نقش بر آب شد. ولی این اتفاق به خواست خدا بوده و با گذشت زمان فقط پی به حکمتش میبریم.
اینکه من دیگه هیچوقت نمی تونم ببینمش و برای همیشه زندگیمون تموم شده داره داغونم می کنهمنم بارها و بارها از خودم میپرسم مگه میشه شوهرم.کسی که بیشتر از همه اعضای خانواده ام حتی مادرم بهم نزدیک بود .کسی که فکر میکردم بهم تعلق داره و بهش تعلق دارم دیگه رفته که رفته .دود از سرم بلند میشه. فقط و فقط اینکه خواست خدا بوده میتونه آرومم کنه
عزیزم راجع به فامیلهاتم باید بگم فامیلها و اطرافیان منم همینطوری هستن ولی من به مامانم گفتم در نبود من یه طوری بهشون بگه اصلا راجع به جدایی من هیج صحبتی با من نکن چون ناراحت میشه و خوشبختانه موثر بود. تو هم از مامانت یا خواهرت بخواه این موضوع رو به دیگران انتقال بدن.
عزیز دلم میدونم میفهمم سخته سخته خیلی سخت .ولی خدا ما رو تنها نمیزاره مطمئن باش. این نیز بگذرد. در که همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه. اگه روزهای غم نباشن روز های خوشی که معنی پیدا نمیکنن.
زندگی ،خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ،تنهائی ست








علاقه مندی ها (Bookmarks)