توی تاپیک قبلی گفته بودم ولی یه بار دیگه میگم
من یه دختر نوزده ساله ام هجده سال از زندگیم توی خوشبختی کامل بودم و هیچ وقت فکرش هم نمی کردم که کارم به اینجا بکشه
مادر و پدر من عاشق هم بودن اما با ورود دوستای جدیدی به زندگی مادرم همه چی به هم ریخت الان یه ساله که مادرم با پدرم سرد و بی تفاوته محبتای اونو مسخره میکنه دلایلش هم خیلی منطقی نیست بعد بیست سال تازه یادش افتاده که اخلاق پدرم خوب نیست من هر چی باهاش حرف زدم با محبت با دعوا با قهر ولی فایده نداشت بعضی وقتا هم منو متهم میکنه که زیادی دارم فضولی میکنم آخه به کی بگم که منم دارم از این رفتار زجر میکشم نمیتونم خاطره های خوب گذشته رو فراموش کنم
جالبه بدونین که اکثر دوستاش با شوهراشون مشکل دارن مادرم اصلا حاضر نیست بره پیش مشاور انگار اصلا تمایلی به سر و سامون دادن زندگیش نداره تنها چیزی که منو میترسونه اینه که نکنه کسی وارد زندگیش شده که باعث شده دیگه پدرم و نبینه و محبتای اونو ندید بگیره پدرم مشکلای خودشو قبول داره و حاضره بره پیش مشاور نمیدونم چی پشت پرده اس و کی مادرم رو تحریک میکنه و از زندگیش و شوهرش و بچه هاش دورش کرده خواهش میکنم به من همفکری بدید ممنونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)