Serok عزیز ممنــون از اینکـه وقت گذاشتین و نظر و تجربه ی شخصی خودتون رو بیان کردید,واقعا حرفاتون آموزنده بود برام!
فقط یه چیزی این وسط هست که منو خیلی آزار میده,من خودمم نگرانی بابت اینکه این وصلت سر نگرفت رو ندارم اما خانواده ام مخصوصا خواهر و مادرم هرروز با حرفاشون دارن آزارم میدن اینکه پسره خوب بود و چرا ردش کردی و چرا تو خواسته هاشو قبول نکردی و تو این دوره زمونه پسر خوب کم پیدا میشه و دیگه کیس خوبی گیرت نمیاد و از این جور حرفا...
واقعا دیگه بریدم میترسم فردا پس فردا که با یکی دیگه ازدواج کردم و زندگی خوبی نداشتم قضیه این خواستگاره رو عین پتک بکوبن تو سرم که ....
آخــه منم آدمم...یه دختری که آزاد بدنیا اومده و دوست داره تو این دنیا آزاد باشه و به چیزایی که میخواد برسه
خب آخه منم از این دنیا و زندگی خواسته ها و انتظاراتی دارم ...حتی اگه اون خواسته ها از نظر دیگران خیلی ایده آل گرایانه انتخاب شده باشن...زندگی من ارزش اینو داره که بخاطرش بجنگم... پس برای رسیدن به خواسته ها و هدف و آرزوهام تموم تلاشمو میکنم...
اما یه اشتباهی که امروز خواهر و مادرم مرتکب شدن اینه که:
بدون اطلاع من با خواهر این آقا تماس گرفتند و ازش پرسیدند که برادر شما با کدوم خاسته ی دختر ماکنار نیومدن...خب با این اوصاف خانواده و همچنین خود این آقا چه فکری می کنند؟!
من اگه از اون آقابیشتر نباشم کمترم نیستم...اینو به مرور زمان به همــه ثابت میکنم...من هیچوقت منت پسر جماعت رو نمیکشم چون خودمو خیلی باارزش میدونم و درواقع چیزی کم ندارم که بخوام بخاطر یه پسر از معیارهای خودم کوتا بیام ...
چون میدونم اگه از خواسته های خودم کوتا بیام بعدا پشیمان خواهم شد و حسرت راهی رو خواهم که شروع کردم به رفتن اما نیمه های راه پشت پا زدم به دلم,به خواسته هاش...









علاقه مندی ها (Bookmarks)