
نوشته اصلی توسط
ahmadi
بچه ها یک فکری تو ذهنمه و نمی تونم بخوابم ............... نمی دونم درست یا غلط اما حداقل اینه که می تونم بش فکر کنم
بتون می گم ولی طور خدا بم نگید که این چه حرفایی هست که داری می زنی
من از دو تا از دوست دخترام قبلا خوشم اومده بود که باشون ازدواج کنم به یکدومشون گفتم و به یکی شون هم که کلا نگفتم اما تا الان هیچ وقت با قاطعیت با دختری حرف نزدم .
نمی خوام این یکی رو هم از دست بدم شاید هم من و هم اون بابت این جریان ترسیدیم و اون به خاطر اینکه اون طوری که اون می خواد کنارش نبودم و خودمم بیشتر به فکر خودم بودم از دستم ناراحته و ماجرای خواستگارش رو هم گفته بود برای اینکه ببینه من چقدر دوسش دارم و از طرفی هم می خواد با ازدواجش حرفی از اینکه دوست پسر داشته نباشه . حتما به این هم فکر کرده که ادامه ی دوستی ما با این اتفاق سخت تر شده و بیش تر تحت نظر هست و از تهدید های خانوادش نسبت به خودش و من ترسیده و منم که تا چند ساله دیگه نمی تونم ازدواج کنم .
برم بش بگم خیلی خیلی دوسش دارم و بدون اون نمی تونم به زندگیم ادامه بدم . بش بگم نامردیه که بی خیاله من بشه . بش بگم اگه اون بخواد هیچ کسی نمی تونه بین من و اون فاصله بندازه . بش بگم هر کاری حاضرم بکنم تا خوشبخت بشه و یک زندگی خیلی خوب و مرفه براش فراهم می کنم .بش بگم هیچکی مثله من نمی تونه دوسش داشته باشه و برای هیچکی به اندازه ی من عزیز نیست .
- - - Updated - - -
حداقل این طوری بعدا افسوس این رو نمی خورم که چرا از دستش دادم
علاقه مندی ها (Bookmarks)