مچکرم شیداجون...حرفات یه لحظه از ته دل بهم آرامش داد...
این آقا رو جای جوشی که رو صورتم مونده و همچنین به لاغریم کلید کرده بود....
خداروشکر هردوش مشکلی هستش که تا حدودی میشه رفعش کرد...
میخوام خودمو به اون بالا بالاها برسونم که بعدها حسرت داشتنمو بخوره...هه!(هرچند از اولش واسم مهم نبوده قضیه خواستگاری ولی با این شرایطی که پیش اومد یخورده ناآروم شدم...که سعی میکنم این قضیه رو واسه همیشه از ذهنم پاک کنم....)
من دیگه برم ناهار بخورم...صبحونه هم که نخوردم یعنی هیچوقت صبحونه نمیخــورم واسه همینه که لاغر موندم;)








علاقه مندی ها (Bookmarks)