سلام دوست عزیز
در جواب سوالات شما باید عرض کنم
البته که نامزدم (دکتر مملکت هستند و شاید انتظارنمی رفت چنین باشه) در ابتدا و به ظاهر با این قضیه مشکلی نداشتند و ندارند(به گفته خودشان و اگر ناراحتم میکنه فقط نمی خواهد توی دعوا کم بیاره ... منو داغون میکنه!!! ) و با رضایت کامل انتخاب کردند اما از آنجایی که آدم نکته بین و حساسی هستند(درست مثل حساس بودن تمام آقایان بسیار محترم دیگر) در زمانی که می خواستند سر موضوعات دیگر دعوا کنند، خوب به این نکته هم اشاراتی می کردند.
البته ایشان، خانواده خوبی دارند و در این زمینه مشکلی نبود.
با توجه به اینکه من هم از ابتدا به ایشان گفته بودم حق ندارند با این موضوع من را ناراحت کنند. (ولی ماهها بعد از گفتن این حرفها، ایشان به ظاهر اظهار ندامت کرده و می گویند، از سر ناراحتی است.)
"چرا من که 2 سال کوچکترم باید با تو که 2 سال بزرگتری ازدواج کنم !!!...(جوابیه من: خوب به خودت بگو که حالا دست از سرم برنمیداری)
"تو به جای مامان بزرگ من هستی!!! (جوابیه من: ای بابا همش 2 سال بزرگترم ها، دقت کن)"
" من میتونستم برم دختر کوچکتر از خودم بگیرم... " (جوابیه من: واقعا حیف شدی) و ...
من مشکل خاصی در زندگی نمی دیدم و واقعا دوران نامزدی خوب و ساده ای داشتیم :313:
تا اینکه آنقدر به من غر زدند (به صورت وحشتناکی، آدم حساسی هست(تصور کنید آقا هست!) ) که من هم دیگه راضی به ادامه زندگی با این شرایط نیستم...
![]()
با حرفهایی که زدید فکر کنم مصمم به ازدواج هستید ولی یه توصیه دوستانه براتون دارم
که قبل از هر چیز، مهارتهای خودتان را بالا ببرید
و اگر هم خواستید کاری پیش ببرید در ابتدا چون فامیل هستند ابتدا مادر شما با مادر دختر یه صحبت اولیه بکنند (در مراسم های خانوادگی و خیلی محرمانه نه تو بوق و کرنا)
و نظر دختر را اینطوری کسب کنید.







)
)"
) و ...
(تصور کنید آقا هست!) ) که من هم دیگه راضی به ادامه زندگی با این شرایط نیستم...
)

علاقه مندی ها (Bookmarks)