با سلام .دوستان عزیزم از اینکه هربار منو راهنمایی میکنید ممنونم. نمیدونم درسته یا نه؟اما خیلی از مشکلات من با شوهرم به خونوادم برمیگرده.پدر من آدم خیلی خوب و با وشخصیتی بود تا وقتی شاغل بود به خاطر شغلش وجهه خوبی پیش مردم داشت و خیلی آدمای خوب دو ر وبرمون بودن مادرم با اینکه خونه دار بود اما هیچ وقت گله ای از زندگی نمیکرد و زندگی گرمی داشتیم هرسال مسافرت به جای خودش بود وضع مالیمون متوسطبود اما پدرم بعد از بازنشستگی عوض شد رفت سراغ اعتیاد هرچی ما و مامانم بهش شکایت کردیم گفتیم اینکارو نکن گوش نکرد و هر روز مصرفش بیشتر شنیده بودم که بلای خانمان سوزه اما به چشم خودم دیدم که چطور زندگی مارو پاشوند 5 ساله که بیشتر روزا پدر و مادرم با هم حرف نمیزنن وضع مالیمون بد شد برادر بزرگم رفت سرکار و خرجش از پدرم جدا شدو .... اوایل اعتیاد پدرم شوهرم با همون شناختی که دورادور ازمون داشت اومدن خواستگاری تا بعد از عروسی نذاشتم بفهمه پدرم معتاده.اما بعد از ازدواج هربار که خونه م میومو و رابطه سرد اعضای خونواده رو با پدرم میدید اونم از اومدن به خونه ما سردتر میشد با اینکه پدرم ظاهرا خیلی به خودش میرسه تا کسی نفهمه معتاده و همیشه تمیز و مرتب میگرده و اما شوهرم هم فهمید و دیدش نسبت به پدرم عوض شد.با اینکهه مادرم و بقیه اعضای خونوادهم واقعا خوب و پاک هستن اما همه دارن به آتیش پدرم میسوزن فکر به خونوادم منو یکذره توی خونه خودم آروم نمیذاره و همین باعث شده تا شاد و خوشحال نباشم. شوهرم همین که احساس میکرد من پشتوانه ای ندارم منو کشوند طرف خونواده خودش و از خونواده من فاصله گرفت و بقیه ماجراها..... من چیکار کنم نمیدونم مشکلات خونوادمو حل کنم یا خودمو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟