دوست من،درکت میکنم کاملا.منم 2سال تموم (دقیقا دو سال،مثل تو)عاشق بودم و دوست داشتم
پا به پای خنده هاش خندیدم و از غصه هاش گریه کردم
با تموم وجودم دوستش داشتم.اما پای عمل که رسید گفت خونواده م رضایت نمیدن.باورم نمیشد این حرفاش.
تا آخر عمرم یادم نمیره هق هق گریه هام توی آخرین تماس تلفنیمون.اونی که به قول خودش طاقت 1لحظه غصه مو نداشت کاملا بی تفاوت میگفت که برو به زندگیت برس.
دوست من بعد اون قضیه من دیگه خبری ازش نگرفتم.اونم همین طور
نابود شدم.احساس میکردم که قلبم هزاران تکه شده،هیچی برام زنگی نداشت.شب و روزم شده بود گریه و گریه
حال روحیم اونقدر بد بود که تاثیرشو روی حال جسمیم هم گذاشت.2شب بیمارستان بودم
کنار همه ی اینا فهمیدن اینکه مخالفت خونواده ش بهانه قطع رابطه بوده بدترم کرد.
اما...
یادت باشه اگه کنارش گذاشتی،اونقدر قوی میشی که میتونی فراموشش کنی
یادت باشه زمان همه چیو حل میکنه
یادت باشه یه مسیر تلخو باید تجربه کنی،اما بعدش از حس تنهایی با وجود حضور کسی،از حس نخواستن با منت،از بی محلی،از عشق 1طرفه(همه ی اینا رو خودم تجربه کردم) رها میشی.
روی جنبه ی معنویت کار کن
نگران نباش،همه چی حل میشه
احساست یه زخم برمیداره که مرور زمان کهنه و کهنه ترش میکنه.
امیدوارم که همیشه شاد و خندان باشی![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)