آخه شرایط من یه جوریه که نمی تونم زیاد تو خونه بمونم اگه هم توی خونه باشم معمولا توی اتاق خودم پشت سیستم هستم و گاهی اینقدر صدای کامپیوتر رو زیادمی کنم که حتی صدای خونواده ام که صدام می کنن رو نمی شنوم
دیروز داشتیم با مامانم صحبت می کردم با اینکه می دونستم خیلی خواستگار دارم و همه رو مادرم رد می کنه اما مثلا خودم رو به کوچه علی چپ زدم که نمی دونم خواستکار دارم
هفته پیش یکی از پسرای دانشگاه از من خواستگاری کرده بود و من تصمیم نداشتم این رو به مامانم بگم آخه دلیلی نمی دونستم که بهشون بگم توی ماه مرداد این پنجمین خواستگاری بود که خودش از من خواستگاری کرده بود و با خونواده ام تماس نگرفته بودن بلکه با خودم صحبت کرده بودن
دیروز هم یکی که رفته بودم مجله بخرم صاحب همون مغازه ای که ازش مجله می خریدم (آخه همیشه از اون مجله می خرم چون مغازه اش بغل موسسه ای که من کار می کنم و خوب منو می شناسه ) من رو واسه پسرش خواستگاری کرد و من گفتم در مورد ازدواح من باید با خونواده ام صحبت کنین ولی مطمئنم که خوانواده من بهتون جواب رد می دن
خوب برگردیم ادامه داستان
دیروز که با مامانم صحبت می کردم همین جوری گفتم : مامان! دیروز اون هفته یکی از پسرای دانشگاه ازم خواستگاری کرد مامانم پرسید که چی جوابش رو دادم . منم گفتم فکر می کنم اولین کسی بود که توی این 20 سال ازمن خواستگاری کرده بود که احتمالا این هم یا چشمم به ثروت بابام افتاده یا دیونه اس . همه دوستای من یا ازدواج کردن یا اینقدر خواستکار دارن که نمی دونن چی کارش بکنن من تازه حالا بعد از این همه مدت یه دونه خواستگار اومده سراغم.
بعد دیدم مامانم زد زیر خنده و گفت پاشو دختر این حرفا جیه می زنی اینقدر زنگ زدن خونه که من دیونه شدم هفته ای دو تا سه تا شاید تا هفته ای 4 تا هم رسیده من نمی دونم آخه تو چی داری که اینهمه زنگ می زنن تو رو می خوان واسه پسراشون
منم گفتم این وسط اصلا نظر من مهم نیست
شما حق نداشتین خواستکارای من رو رد کنین شما باید حداقل به من یک ندای کوچیک هم هست بدین.شاید من خواستم باهاش ازدواج کنم شاید اون کسی بود که من می خواستم مگه می خوای ترشی بندازین منو . بعدش هم از پیشش رفتم .
به نظرتون کار خوبی کردم یا ید









علاقه مندی ها (Bookmarks)