وقتی که داریم ازدواج می کنیم و نزدیک میشیم، از تمام سالهای دوریمون دورتریم..
مدتهاست یه دیوار رو حس می کنم ، وقتی می خندیم ، وقتی دستهامون رو به هم میدیم ، وقتی حتی بهم از دلتنگیش میگه بازهم دیوار رو حس میکنم
شاید این دیوار، جای خالی همه اون احساساتی هستند که تو وجودم دفن شدند ، شاید نیمی از منه که هنوز تو گذشته غوطه ور باقی مونده
خودم اینجام اما وجودم هنوز تو گذشته ها دنبال راهی برای به هم رسیدن میگرده ، دنبال راهی که 10 سال طول نکشه... تا تمام عمرمون قربانی نشه
شاید هیچکس وقتی اینهارو می خونه چیزی نفهمه ، شاید هیچکس اینجا نباشه که تو زندگیش 10 سال پای کسی ایستاده باشه که تمام وجودشه اما باید همیشه ازش دور باشه
دائم مجبور باشه همه وجودش رو از همه پنهان کنه ، مبادا اسمش رو تو گوشیش ببینند ، مبادا تو خیابون کسی باهم ببینتشون ، مبادا این همسایه بفهمه اون فامیل بو ببره .....
ده سال تمام مهمترین دلیل زندگیت رو شب و روز پنهان کنی ، حالا دیگه تمایلی به معرفیش ندارم!
تمایلی ندارم دستش رو بگیرم و به همه بگم این همسر منه ، انگار که به پنهان کردنش عادت کردم دیگه
دلم می خواد انتقام بگیرم ، اما نمی دونم از کی؟؟ کی مقصر 10 سال نابود شدنمون بود؟
پدرم؟ مادرم؟ خودم؟ نمیدونم...
زمان به پیش میره و من هر روز تو گذشته ها چرخ میزنم.. عکسهامونو که نگاه میکنم گذشت زمان رو پوستشون حس میکنم
موهاش که سیاه بودند و حالا گرد سفیدی از بینشون بیرون اومده
من که یه دختربچه مدرسه ای بودم و حالا دیگه داره 27 سالم میشه... روزهایی که بیتاب هم بودیم و سرشار از عشق و شور زندگی، اما محکوم به دوری
تک تکشون دفن شدند! بازم دلم میخواد همه چیز به هم بخوره و نشه ... نمی دونم چرا؟ یه کینه عجیبی تو دلمه اما از کی نمی دونم؟
از زمین و آسمون ، از همه آدمهای دور و برم شاید ، ده سال تموم هربار که ماشین عروس دور و برم میدیدم با حسرت نگاهش می کردم و از خودم میپرسیدم مگه چندوقته که هم رو میشناسند؟
یعنی بیشتر از ما؟
مگه چقدر هم رو دوست دارند؟
یعنی بیشتر از ما؟
چقدر حاضرند برای هم فداکاری کنند ؟
یعنی بیشتر از ما؟
اگه نه پس چرا اونها تو ماشین عروسند و ما فرسنگها دور از هم؟
چرا همه دورشون هستند اما ما هنوز باید همدیگرو از همه پنهان کنیم؟
چیزی تو وجودم باقی نمونده انگار..
حس میکنم برای به هم رسیدن دیگه خیلی دیره ... خیلی دیر








علاقه مندی ها (Bookmarks)