دلم گرفته ، احساس غم عجیبی می کنم .احساس خالی بودن ، احساس سرگشتگی ....
گاهی بی اختیار می شم . و به شدت دلتنگت . لبریز بیقراری و درمونده نوازشت . ملتمس آهنگ صدات و .... و عشقت و مهربونیت و ....
مثل امشب ... که احساس تنگی می کنم . دنیا برام کوچیک شده ، نفسم تنگ شده ، یه بغض سنگین که باز شدنش هم دردی از فقدان تو کم نمی کنه راه گلو مو بسته ...
اشکهام موندن پشت پلک های ناتوانم رو بلد نیستن و.... من باید زار بزنم . فقط زار بزنم ... نبودن تو رو با سکوتم فریاد بزنم و با تمام وجود تو رو طلب کنم .... تو که خود عشقی . خود خود عشق . ...اما بازم تو نیستی . نیستی که با آغوش محبتت گرمم کنی و من همچنان از سرما می لزرم....
بی تو تنهام و خالی . خسته و غریب . ....
اگر چه رفتی ، اما هستی . با من و در من . یاد تو ، خاطره های قشنگ تو و نام مقدس تو در لحظه لحظه های زندگیم جاریه . حتی اون لحظاتی که می کوشم بی تو سپری کنم .... و بی تو زندگی رو تجربه کنم ...
... که چاره ای جز این ندارم...
..... ناتوانی حس بدیه ... وقتی تو نمی تونی عزیزت رو از چنگال مرگ بیرون بکشی و او براحتی بارش رو
می بنده و بی تو همگام مرگ می شه ... احساس ضعف می کنی و احساس بیچارگی ...
حالا سالهاست که از عروج فرشته وارت می گذره و من یاد گرفتم بی تو ، اما پرچمدار یاد تو باشم ... اما چه کنم که ناتوان تر از اونم که غم نبودن تو رو فراموش کنم ...
مامان گلم ، دخترت دیگه بزرگ شده و از یک آدم بزرگ ، انتظاری جز بزرگی نیست ... اما چه کنم که ناتوان تر از اونم که ادای بزرگترا رو در بیارم ...
من هنوز دختر کوچولوی نازنازی توام و محتاج یه بوسه تو .....







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)