یافتم
چیزیکه روان من رو برای اعتیاد مستعد کرده، خلا تفریح و استراحت روحی و جسمیه.
ذهن من همیشه پره از افکار جدی. کارهایی که باید انجام بدم، تغییراتی که باید در خودم ایجاد کنم. اهداف اخلاقی و شخصیتی و رفتاری و اجتماعی، بعلاوه اهداف تحصیلی و غیره.
زندگی من خیلی جدی و سنگین گذشته. و همین باعث شده روانم یه خستگی مضمن داشته باشه.
قبلا گفتم که دارم یک کتاب می خونم راجع به حرمت نفس. نویسنده معتقد به نقش احترام به آگاهی در حرمت نفس انسانه.
همش فکر می کنم من که از اوائل نوجوانی زندگی آگاهانه تر رو انتخاب کردم، چرا در عین حال درونم یه چیزی هست که از آگاهی فرار می کنه؟ (یکی از نمودهای این فرار از آگاهی اون دوره هاییه که خودم رو در بازی و نت و ... غرق کردم) چطور هردوشون با هم وجود دارن؟
جوابش همینه. این تلاش ها وقتی مداوم باشن و بدون وقفه، خستگی میارن. خستگی روانی.
نه اینکه من بدون وقفه در جهت رسیدن به اهدافم تلاش کردم، اما زندگی من تقریبا در سه حالت بوده.
الف) وقتایی که حالم خوب بوده و با همه قدرت کار کردم.
ب) وقتایی که یه دفعه ناک اوت شدم و رفتم تو کما.
ج) وقتایی که کار کردم، اما در عین حال حس کردم که تمایل به فرار دارم. منظورم همین موضوع این تاپیک هست. یعنی استعداد و فضای اعتیاد رو حس کردم، اما در مقابلش مقاومت کردم.
این روزها همش از خودم می پرسم، چرا اخیرا دیگه اون فضا رو حس نمی کنم؟ این احساس سبکی از چیه؟
الان حاضرم شرط ببندم بخاطر همین تمرین های تعادلیه. منظورم این یکساعت نت اومدن نیستا!! همونطور که قبلا گفتم من کارهای دیگه ای هم در این جهت انجام دادم. توی این روزها من نه توی حالت الف بودم، نه ب و نه جیم. یه جایی بودم بین الف و ب.
پس راه حل یه چیزی همین نزدیکی هاست، اگه همین روند رو جدی تر انجام بدم، پیداش می کنم.
باید همونطور که برای کارهام برنامه ریزی می کنم، برای تفریحاتم هم برنامه ریزی داشته باشم. سررسیدم نباید فقط شامل ساعت هایی باشه که باید کارهای اصلیم رو انجام بدم.
می خوام جدی تر از این حدود یک هفته گذشته برنامه ریزی تفریحی داشته باشم. باید در شروع یک هفته، بدونم که در اون هفته چطور و طبق چه برنامه ای قراره روانم رو از این جهت تغذیه کنم.
کارهایی که الان تو ذهنمه اینهان (که توی روزهای اخیر تقریبا انجامشون دادم):
1* هفته ای یک یا دو بار پیک نیک با خواهرم. با اون که هستم، با خودم هستم. ذهنم هم نفس می کشه و هم استراحت می کنه.
2* باشگاه.
3* هفته ای چند ساعت برای آموزش یه زبان مرده دنیا! صرفا چون ازش لذت می برم. (اسمش رو نمیارم که خندتون نگیره)
4* هفته ای یک بار ملاقات چند تا از دوستای کله پوکم. ملاقات اونها این لطف رو داره که گره های ذهنم باز میشن. البته احتمالش هست باشگاه رو با اونها برم، در اون صورت دیگه نیازی نیست وقتم رو برای ملاقاتشون تلف کنم.
5* دو هفته یکبار ملاقات دوستای اصلیم.
6* هفته ای دو تا فیلم. نه بیشتر نه کمتر! (فیلم هم یکی از چیزاییه که من چندین بار اعتیادش رو تجربه کردم برای همین ممنوعش کردم)
7* آشپزی. خیلی برام لذت بخشه. هفته ای دو روز آشپزی با من. اینجوری از خوشحال شدن مامان هم خوشحال می شم.
8* روزی یکساعت هم برای اینجا و فیسبوک. این تفریح به حساب نمیاد، ولی تنوع خوبیه.
9* هفته ای یا دو هفته یکبار برای خرید.
10* روزی یکساعت مطالعه آزاد. کتاب های تاریخی و روانشناسی جزء علایق من هستن، اما چون خیلی سختمه که فقط یکساعت بخونم و مثلا یه دفعه نگاه نکنم ببینم صبح شد و من هنوز نخوابیدم، کتاب های تاریخی و کلا چیزهایی که برام جذابیت دارن رو ممنوع کردم. ولی امروز امروزه، و با همه روزهای گذشته فرق می کنه. اگه من تونستم فقط یکساعت تو یه تالار گفتگو باشم، نه بیشتر نه کمتر، پس می تونم در موارد دیگه هم انجامش بدم!
11* روزی نیم ساعت نشستن کنار پدر و مادرم. و نفس کشیدن تو فضایی که اونها نفس می کشن.
12* تفریحات هیجانی. یکی از دلایل این مشکل من اینه که هیجاناتم انباشته می شن.
=================================
بیشتر فکر می کنم، مطمئنا خیلی چیزای دیگه پیدا می کنم. و یه نکته مهم دیگه:
*روزی چند دقیقه تمرینات تمرکزی که بتونم یه برنامه متنوع رو هندل کنم. وقتی کار می کنم حواسم فقط روی کار متمرکز باشه و در غیر زمان کار، از دغدغه کار آزاد باشم.
یکی از تمرین های تمرکزی که من بلدم، اینه که یک دقیقه، یا اگه شد بیشتر، فقط به صداها گوش بدی. صدای تنفست یا هر صدای دیگه ای که توی محیط هست. بدون اینکه به چیزی فکر کنی.
شما تمرین دیگه ای برای افزایش تمرکز بلدید؟
================================================== ===
یه احساس خوب دارم. فکر کنم دارم یه زندگی قشنگ تر رو شروع می کنم.
هدف من همیشه *عالی* بودن بوده. (نه اینکه الان عالی شده باشم!! این هدفم بوده) اما *متعادل* بودن هدف قشنگ تریه. احساس خوبی دارم. حس می کنم موفق می شم که متعادل بشم.
از همتون متشکرم که با من بودید. وقتی این تاپیک رو ایجاد می کردم، می دونستم سوالم خیلی سخته و امیدی نداشتم که اینقدر همراه های خوبی بشید.
اگه این سه ماه بگذره و من به برنامه هایی که گفتم عمل کنم، و حس کنم اثر کرده، این تاپیک رو خاتمه یافته اعلام می کنم. اما تا اون زمان، ممکنه بازم بیام و یه چیزایی رو ازتون بپرسم. پس این تاپیک فعلا در جریانه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)