دوستان عزیزم!
دیروز نتونستم توضیح بدم!
راستش دیروز ظهر رفتیم خونه برادر شوهرم!تازه از سفر مکه اومدن و هنوز کسی چیزی بهشون نگفته بود!
شوهرم حالش اصلا خوب نبود!
وقتی رسیدیم دم در خونه شون دیدم اشک نشسته توی چشمهاش !گفتم بیا برگردیم!ولی گفت خوبم و رفتیم تو!
وقتی برادرشوهرم اومد جلو!شوهرم که خیلی همیشه خودش رو کنترل می کنه نتونست و جلوی همه زد زیر گریه!بیچاره داداشش مونده بود که چی شده!
خلاصه رفتیم یه اتاق دیگه و بقیه هم اومدن!یه وضعی بود!خیلی بهم ریختم!
بالاخره پدر شوهرم اومد و شوهرم رو با خودش برد خونه شون!من هم یه ده دقیقه نشستم و رفتم!
می دونم حالت آرامشش ثبات نداره و باید بره پیش یه روانپزشک!ولی خیلی لجبازه!حتی پدر شوهرم نتونست راضیش کنه که بیاد !
خودم هم کاملا به هم ریخته ام!
نمی دونم چرا توی این موقعیت همش می خوام باهاش دعوا کنم!اعصابم خیلی خرده!هر چی خودم رو کنترل می کنم نمی شه!
راستش ناراحتی هایی که از اول زندگی با شوهرم برام پیش اومده نمی دونم چرا حالا می خواد خودشو نشون بده!نه حالا ولی یه ماهی هست که مثل یه عقده داره سر باز کرده!حالا تو این چند روز دارم به سختی جلوشو می گیرم ولی یه وقتهایی از کنترل خارج می شه!
باور کنین من آدم آروم و انعطاف پذیری هستم و تا حالا سختی ها رو با همین منعطف بودنم از سر گذروندم!ولی انگار دیگه نمی تونم!
به خدا خیلی خسته ام!سر درد !نمی دونم!
یکی از دوستهام که اصلا از شرایط زندگی من خبر نداره مشابه یکی از مشکلاتی رو که من با شوهرم داشتم و هنوز هم دارم براش تازه پیش اومده!داشت دیوونه می شد!من حدود 7 سال تحمل کردم ولی اون هنوز 2 ماه نشده داره خرد می شه!از تحمل خودم در تعجبم!
در ضمن خواهر شوهرم انگار بهتر نشده!یکی از برادر شوهرهام که پیششه برای ناراحت نشدن پدر مادرش گفته بهتره!ولی از جاری ام که پرسیدم گفت نه!با روز اول هیچ فرقی نکرده!دکتر گفته تا 5 یا 6 روزه دیگه معلوم می شه اگه بدنش عفونت کنه دیگه هیچی!
واقعا موندم چیکار کنم!
زبونم لال خدای نکرده اگه یه اتفاقی براش بیفته دیگه من چیکار کنم!!
می خوام چشمم رو ببندم و باز کنم ببینم همه اینها خواب بوده.خیلی حالم بده!
ببخشین با حرفهام ناراحتتون می کنم ولی لااقل با حرف زدن و گریه کردن پیش شما دوستهای خوبم آرومتر می شم!
برامون دعا کنین!
مرسی از توجه همه شما!