مرسی از راهنماییتون. رفتار همسرم تغییری نکرده خداروشکر. نه تغذیه اش مشکلی داره نه رفتارش نه نشونه های دیگه هست... اما مطمئنم جریان اون روز رو همونطوری که بوده تعریف نکرده اما کنجکاوی نمیکنم شاید یه روز خودش برام اصل ماجرا رو تعریف کنه.
یه مدتیه به من پیشنهاد داده برم خونه خواهرم و بهش سر بزنم!!!
اما من نرفتم و گرفتاریم و دانشگاه رو بهانه کردم. نمیدونم کار درستی کردم یا نه...نمیدونم انتظار همین برخورد رو از من داشت یا نه. اما بهتر دیدم نرم. فعلا همه چی آروم و خوبه ... به هیچ قیمتی اجازه نمیدم بحثی شکل بگیره و عمق پیدا کنه.... مثلا دیشب حرف از سر کار رفتن من شد و از حالاتش فهمیدم بی قرار شده انگار دوست نداره در این مورد زیاد حرفی بزنیم... تأکید کرد که کاری پیدا کن که تو روز چند ساعت بری یا هر روز نری... یه جور نباشه از صبح بری تااا شب. حتی اگه حقوقش عالی باشه... منم دیدم اگه الان دیدگاهم رو راجع به کارم توضیح بدم 100% دعوا میشه... گفتم آره خودمم با کار زیاد واسه خانوما مخالفم...و تو دلم گفتم هنوز که فرصت شغلی پیش نیومده چرا بحث کنم و بهش ذهنیت بدم؟ هر وقت پیش اومد راهش رو پیدا میکنم... اما دروغ چرا؟ این موضوع واسه بار چندم مطرح میشه و من ظاهرا بحث رو میخوابونم اما تو دلم خیلی استرس دارم که چطور به خواسته هام برسم طوریکه تنشی ایجاد نشه. جای مطرح کردن این موضوع اینجا نبود چون عنوان تاپیک چیز دیگه است... اما این استرس عذابم میده هم این موضوع هم اینکه مدااااااااام منتظرم اتفاق بدی بیفته... مدام میگم امروز دیگه دعوا میشه.... نمیدونم چرا ؟ ولی این استرس بیخودی دست از سرم بر نمیداره....
- - - Updated - - -
حقیقت اینه که من تو اون سه چهار ماهی که قهر بودم و خونه رو ترک کرده بودم خیلی از این سایت کمک گرفتم و وقتی برگشتم که مطمئن بودم قصدم جبران اشتباهات خودمه نه تربیت همسرم. حالا هم که برگشتم خدا روشکر به لطف خدا تا الان مشکل حادی بینمون شکل نگرفته ولی این تصور اشتباه و منفی و شیطانی دست از سرم برنمیداره که اتفاق بد میفته...همش مواظبم ببینم چه خوابی دیدم؟ تعبیرش چیه؟ صدقه دادم؟ دعا خوندم؟ الان یکم نسبت به اوایل بهترم. حداقلش اینه که زار زار تو تنهاییم گریه نمیکنم اما با اینکه این شکی که به شوهرم بردم تلنگری بود که بهم بفهمونه مشکلات حادتری هم میتونه وجود داشته باشه پس اینقدر بیخود گریه نکن!!! اما باز هم این استرس هست انگار ناخوداگاهم بهم میگه هنوز اولشه!!! بذار یه مدت بگذره دوباره اون اتفاق ها میفته....مگه میشه آدما به این زودی تغییر کنن....در حالیکه دلم میخواد از صمیم قلب باور کنم اون اتفاق ها میفتاد چون من هم مقصر بودم و حالا که خیلی چیزا رو رعایت میکنم کنترل شرایط تو دست منه و اتفاقی نمیفته!.... نمیدونم اسم مشکلم چیه؟ نمیدونم چطور مطرحش کنم و چه جوری کمک بگیرم؟اما هرچی هست نمیذاره آرامشی که دارم تجربه میکنم به دلم بشینه. اونم آرامشی که بعد از اون روزهای سخت که مثل کابوس بود برقرار شده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)