مرسی ملکه عزیزم. ممنون از حرفهای قشنگت. خیلی دوست دارم این حرفها رو بشنوم. دلم میخواد با تمام وجودم باور کنم مشکلات وحشتناک ما اختلافات زناشویی چند سال اول ازدواجه! منتها برای ما شدیدتر بود چون شرایط ازدواجمون بحرانی تر بود. دوست دارم باور کنم شوهر من هم یک مرد طبیعیه مثل همه مردهای دیگه .... شاید من مثل همه زن های دیگه نبودم. راستش سخنرانی های آقای فرهنگ خیلیییی نگاهم رو به رابطه ام عوض کرد. تو اون چند ماه خیلی فکر کردم. نمیدونم چه چیزهایی رو رعایت کردم و چه کارهایی رو انجام ندادم که آرامش برقرار شد! اما یه چیزی رو به روشنی درک میکنم که قبلا درک نمیکردم. همسر من متأسفانه یا خوشبختانه خیلی باهوشه ذره ای کم محبتی و کم لطفی رو درک میکنه و عکس العمل نشون میده. من هم آدمی نیستم که با برنامه ریزی قبلی و حواس جمع فیلم بازی کنم. همیشه خودمم. اما دیدم خیلی جاها خیلی حق داشته و خیلی حقش رو پایمال کردم خیلی تحقیر شد. همه اینا باعث شد احساسم بهش عوض بشه و در عین اینکه خودمم و نقش بازی نمیکنم محبتم برای هر دومون قابل درکه. مثلا روزی که بهش شک کردم که شاید چیزی مصرف میکنه نه عصبانی شدم نه از آینده ام ترسیدم نه ازش بدم اومد فقط از صمیم قلب ناراحت شدم که اگه این کارو کرده چرا اینقدر بی پناه شده که با وجود اینکه تا حالا چند نفر رو ترک داده خودش به این سمت کشیده شده. از وقتی حس میکنم تو احساسم بهش رو راستم و همینجوری که هست دوستش دارم و در هر شرایطی اول به آرامش خاطر و رضایت اون فکر میکنم نه اطرافیانم. اونم این حس رو درک کرده و آروم گرفته. دلم میخواد زمان بگذره و من روز به روز بیشتر مطمئن بشم ریشه اختلاف ما همین بوده و اونقدر پیچیده نبوده که ما پیچوندیمش. امیدوارم تو برداشتم از مشکلاتمون اشتباه نکرده باشم و واقعا وضع به همین منوال پیش بره و بهتر از این هم بشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)