با تشکر از شیدا و فرهنگ عزیز
:)اول که این اقا توی دانشگاه ازم خواستگاری کرد باسن و کارش که مشکل داشتم و به خودش گفتم که شما معیارایی که من واسه همسر درنظر دارمو ندارید.
اونم اصرار کرد که دوتا برادرم باسنهای کمی ازدواج کردند و پدرم حامی اونا بوده و هنوز هم هست.من با پشتوانه پدرم این تصمیمو گرفتم.
اون موقع متوجه اختلاف خانواده ها نبودم.
بعد از دوبار صحبت کردن متوجه اختلافا شدم و با تاکید بهش گفتم مشاوره بریم تا یک غریبه راهنماییش کنه.مثلا این که خانوادش از عروس نباید توقع داشته باشن-خسیس نباشن-از حق زنش در مقابل خانوادش دفاع کنه و سعی کنه زودتر استقلال پیدا کنه.و...حتی مشاور در مورد مراسم عروسی و اینجور مسایل هم صحبت کرد....
نتیجه این بود خواستگارم از لحاظ عقلی به بلوغ ازدواج رسیده ومنو اون از لحاظ عقلی و فکری به هم میایم ولی اختلاف خانواد ها کاملا روشنه...
در مورد اینک خونه رو پدرش نده و اختیار تام دست اونا باشه کلی صحبت کردم و پدرش روز خواستگاری به پدرم قول داده که همه جوره حامی پسرم هستم.
به خودش گفتم که دوروز دیگه پدرت پشتتو خالی کنه چیکار میکنی گفته حمایت میکنه......
من عقیدم به این هست عشق بعد از ازدواج بوجود میاد...ولی این پسره کاری داره میکنه که وابستش بشم در صورتی که من چون نمیتونم بهش به عنوان تکیه گاه نگاه کنم همش باهاش لجبازی میکنم و قهر میکنم....
درمورد مسایل مالی هم باهاش صحبت میکنم میگه من از لحاظ مالی مشکلی ندارم.....








علاقه مندی ها (Bookmarks)