خیلی خیلی ممنونم دوستان از کمکتون ، واقا ممنونم از همتون و تقریبا حرفاتون درسته و خیلی کمکم کرد ، سعی میکنم به بهترین شکل ممکن بتونم جلو برم و قول میدم خیلی های دیگه رو بتونم راهنمایی و کمک کنم...
.
.
.
ولی یه مشکل کوچولو از گذشته دارم که در موردش نوشته بودم اما به خاطر مسائلی فکر میکنم خوب نیست به صورت عمومی اعلام بشه چون پست اولم ویرایش شد و اون قسمت حذف شد...
مشکل من اینه که نمیتونم کسی که بهش وابسته شده بودم رو فراموش کنم ، الان خیلی وقته از بحث و دعوایی که داشتیم میگذره که من خیلی ناراحت شدم ، اما بعدش زنگ زد که در مورد گذشته صحبت کنه و بازم بحثمون شد و داشت بغضش میگرفت که من گوشی رو قطع کردم نمیخوام از این بیشتر همه چی بهم بریزه.. به صراحت میتونستم بگم که بهترین پسری بود که من بین این همه ادم دیده بودم اما حتی جرات فکر کردن بهش رو هم نداشتم و فقط تنها واسطه ارتباطمون درس و مدرسه بود که تموم شد...
اما نمیدونم چرا من با تمام وجود سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم و سرم رو گرم درسم کردم ، اما دقت که میکنم اینه که همه جا تو فکرمه و اصلا نمیشه بیرونش کرد ، همش به این فکر میکنم که چطور بقیه از رو حسادت رابطه دوستانه قدیمی خانوادگی من و اون رو بهم زدن ،پدرم میگه پدرش خیلی وقته به دفتر من سر نزده و من مطمئنم این تاثیر گرفته از همون ماجراهاست و من اصلا دوست نداشتم این اتفاق بیفته .. نمیخواستم اینطوری بد تموم بشه اگه بعده ها چشم تو چشم شدم چطوری از کنارش رد بشم...
خیلی اذیت میشم ، بعضی موقع ها به خودکشی فکر میکردم اما خیلی احمقانس چون انجام دادنش راحته اما من نمیخوام بدون اینکه اثری از خودم بین همه کس و همه چی به جا بزارم راحت بمیرم و فراموش بشم و کسی که ککش نگزه ، اما واقا ذهنم رو درگیر کرده ، بار ها شده وقتی تو کتابخونه نشستم و درس میخونم همش ذهنم در گیر اینه و میدونم به زمان بستگی داره و فراموش میشه اما این داره وقت درس خوندن منو میگیره و نمیخوام دوباره تابستون افسوس بخورم که ای کاش بیشتر درس میخوندم و از حاشیه ها دور میشدم.
.
.
.
من از خدا خواستم کمکم کنه و برای اون هم آرزوی موفقیت کردم اما میخوام خودم رو نجات بدم و بتونم راحت درسم رو بخونم ، اما دقت که میکنم میبینم تو طول روز همش تو ذهنمه و شاید بگید فراموش نمیکنی چون نمیخوای خب مگه ادم دست خودشه من چطوری باید بخوام؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)